X
تبلیغات
رایتل
پیشرفتم در خط ... مارمولک ... استاد عزیز
یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

چند وقتیه شنبه ها می رم تکلیف کلاس خطم رو تحویل بدم و بگیرم ... هیچوقت استادم رو ندیده بودم ... چون مکاتبه ایم اینه که نمی بینمش ... فقط با دو تا پسر دوقلوی بداخلاق و فوق العاده سرد روبرو هستم ... ترم یک خیلی پیشرفتم خوب بود ... یکیشون از طرف استاد پیغام می اورد که کارت خوبه ... ترم دوم هم خودشون می گفتند کارت خوبه ... مراقب امتحان هم اومد جلو و کلی به به و چه چه کرد و گفت که همیشه طرفدار خطهای منه ... و منو دورادور می شناخت ... ورقه ام رو هم که دادم دوباره کلی تعریف کرد ... ولی نمره ام که اومد دیدم نه به اون تعاریفشون نه به این نمره کذایی که فقط دو نمره از نمره ردی بالاتر بود ... به هر حال ... دیروز که برای خودم شاد و شنگول و خوشحال رفتم خطم رو تحویل بدم و تصحیح شده های جلسه قبل رو تحویل بگیرم ... از اون دو قلوها خبری نبود ... دیدم تو اتاق استاد اصلیه نشسته ... دیگه رفتم پیش اون ... فکر می کردم حالا اینهم می آد تعریف می کنه ... اما  باید خوابشو می دیدم ... ورقم رو با کلی علامت ضربدر قرمز اورد و گفت دقتتون چرا اینقدر پایینه؟ ترم سومید ... اصول رو هنوز رعایت نمی کنید؟ ... اینطوری شاید این ترم رو قبول نشید ... خلاصه من همینطوری یخ کرده بودم که نه به اون تعاریف بقیه و نه به این ... !!! می خواستم طبق معمول بگم تقصیر من نیست ... تقصیر زمین و زمانه الا من ... تقصیر مکاتبه ای بودنه که دست استاد رو نمی بینم ... تقصیر اعصاب خرابمه که قوس ع و س ها رو خراب و لرزشی در می آرم ... تقصیر صدای بلند تلویزیونه با موزیکهای رپ و هیپاپه ... تقصیر ....  است !!! ...

 

اما خدائیش این خط عجب عوالمی داره ... خیلی باید خاص بود تا بشه خوب نوشت ... دنیاش با نقاشی و طراحی تفاوت می کنه ... نقاشی می تونه خط خطیهای روح آدم باشه  (در اکثر آدمها اینچنینه) تلخیهاشونه ... اکثر اوقات شامل برداشتهاشون از وقایع نه چندان خوشاینده ... می شه راحت بود ... می شه در حین نقاشی دروغ گفت و غیبت کرد ... با بقل دستی صحبت کرد ... شاید حتی احساسات ناب تری دست بده و سمت و سوی کار به نفع بهتری تغییر کنه ... اما وقتی آدم داره خطی می نویسه دیگه از این مسائل خبری نیست ... چهاردنگ حواس باید پی خط و کش و قوسها و بالا پایین بودنها باشه ... تمام افکار خارجی ممنوعه! هر نوع فکری باعث خطا می شه ... خلاصه اینکه خط صفای روح و دله ... نه خط خطیهای  اون ... به همین دلیل باید خیلی خاص بود تا بشه چند خطی نوشت ... خیلی باید آروم بود ... مهربون بود ... پاک بود ... فرشته بود ... وگرنه نتیجه مثل خطهای من از آب در می آد ...

 

با مارمولک دفتر همزیستی مسالمت آمیزی دارم ... تو دو سالی که اینجائیم این موجود نازنین ولی خطرناک رو گاهی ملاقات می کنم ... و گاهی اینقدر سر و صدا راه می اندازه که فکر می کنم دزدی چیزی تو آشپزخونه است ... بدبختانه جاش اونجاست و من در بیم اینم که بالاخره سم این موجود به خورد ما بره ... اینه که چند وقتیه مدام تو قوری رو بازرسی می کنم که یه وقت اشتباهی با چایی دمش نکنم (مثل اوندفعه که یک سوسک حموم بیچاره رو با چای دم گذاشتم و به خورد هیئت مدیره محترم دادم) ...

هر وقت که تو سینک ظرفشویی می افته و نمی تونه دربیاد نجاتش می دم (دفعه پیش هم حناگلی نجاتش داد) ... دلم نمی آد هلاکش کنم ... تازگیها متوجه شدم تجدید فراش کرده و بچه اش هم رویت می شه ... دیروز بچه اش افتاده بود تو لیوان چائیم ... و نمی تونست در بیاد ... خدا رحم کرد که اون چای رو غافلانه نخوردم ... خلاصه اگر زمانی اینجا به مدت طولانی غایب بودم حدس و گمانهایی پیش خودتون بزنید ...

 

                                             

 

رئیس دو سال قبلم که امید داشتم این دوره دوباره رئیس بشه (چون ماکزیمم رای رو اورده) از پذیرش این امر سرباز زده ... و من بیچاره شدم ... چون تنها کسی که با من راه می اومد اون بود ... تو فکرم که اگر این رئیس فعلیم دوباره رئیس بشه من چه خاکی بر سر بریزم ... ؟؟؟ دیروز که زنگ زده بود ... بهش بدون سلام واحوالپرسی یکهو گفتم: "روز استاد گرامیباد! تبریک می گم خدمتتون" ولی اینقدر این جمله رو مسخره گفتم که حال خودم هم بهم خورد چه برسه به اون ... به هر حال وقتی چیزی نه از ته قلب و فقط نمایشی و برای ادای وظیفه باشه بهتر از این نمی شه ... منکه خیلی دینی نسبت به استادهام ندارم ... بجز دو تا از ریاضی ها که هر دو هم ترک و با لهجه غلیظ ترکی (که من بسیار دوست می دارم) بودند ... وگرنه از استادهای رشته خودم هیچوقت خیری ندیدم  ... خیری ندیدم هیچ بدی هم دیدم ... به هر حال ... همه مثل هم نیستند ... و تو رشته خودمون استادهای خیلی خوبی هم بودند که من افتخار شاگردیشون رو نداشتم  و به همین دلیل الان حتی یاد یک فرمول مختصر هم می افتم حالم بهم می خوره ... و به شدت گریزان شدم ... و هیئت مدیره متعجب از اینهمه گریزان بودن من!