X
تبلیغات
رایتل
در این لحظات غروب ...
دوشنبه 30 اردیبهشت 1387

دلم گرفته ... شمع وعود روشن کردم آروم بشم ... نگاهم به شعله هاش خیره است ...

 

فکر می کردم جریان اون سگه به خوبی و خوشی تموم شده باشه اما ظاهرا حل نشده ... کسی نیست بهش دواهاش رو بده و تو کلینیک افتاده ... باید براش برای یک هفته دنبال جا باشیم ... اما کو جا ؟ تا بعد بره پناهگاه ... کاش می تونستم بیارمش پیش خودم تو حیاط نگهش دارم ... متاسفانه بهش اندکی وابسته شدم و دلتنگی دارم ... دوست داشتم بهش محبت کنم و ازش محبت ببینم ... نیاز به محبتی خالص دارم که در انسانها خوب اون کیفیت رو نداره ... حتی دربهترین انسانها ... محبتی که یک حیوون خصوصا سگ نثار آدم می کنه چیز دیگری است و از جنس دیگر ...

 

در این لحظات غروب برای همه دعا می کنم ... نمی دونم ساز و کار دنیا به کجا خواهد انجامید؟

 

به دیدن دوستی رفتم ... بعد از نزدیک یکسال ... لحظات خوبی داشتم پیشش ... هدیه خوبی ازش گرفتم ... مجموعه آثار دوسالانه کاریکاتور ... ممنونشم ! همیشه در کنارش احساس خوبی دارم ... یک جنس احساسی رو تجربه می کنم که در کنار هیچکس دیگه این  احساس رو ندارم ... شخصیتم نوع دیگری می شه از جنسی که خیلی دوست دارم و احساس می کنم به حقیقت وجودیم نزدیکتره ...

 

یک رویای جدید که خیلی مفید هم نیست در سر دارم ... یک مغازه شمع فروشی باز کنم ... فقط شمع و عود ... می دونم که هیچوقت عملیش نمی کنم چون خیلی با اهداف اصلی زندگیم جور در نمی اد اما خوب برام یک رویاییست فانتزی ...