X
تبلیغات
رایتل
سفر ناخواسته ...
یکشنبه 27 مرداد 1387

همیشه تو زندگیم از اینکه کارهام دقیقه نودی بشن می ترسم و دچار استرس فراوان ... تمام سعی امو می کنم که این اتفاق نیفته اما در هر زمینه ای باز همین مسئله تکرار می شه ... در این چند روز هم کلی خودمو خفه کردم ... کلی برنامه ریزی و کار اما بی فایده است ... فردا دارم می رم ماموریت اصفهان (کنفرانس) و همه چی مونده ... به زور تونستم کارهای حسابداری رو که کوچکترین ربطی به من نداشت تموم کنم ... همه عدد کم می آرن ... من زیاد اوردم ... گمونم مجبورم تو ارقام یه دست کاری جزئی بنمایم تا ظاهرا همه چیز روبراه بشه ... صبح در اوج کار یادم افتاد چمدان ندارم ... یعنی دارم اما خیلی ابعادش بزرگه ... در این ایام تعطیل راه افتادم بخرم ... اما مغازه ها بسته بود ... بالاخره به دوست بابام زنگ زدیم تو رو خدا بیا مغازتو به خاطر ما باز کن بی چمدان موندیم ... بیچاره اومد سه تا مورد پسند واقع شد  ... هر سه رو اوردیم خونه تا شب من فکرهامو بکنم و یکیشو پسند کنم بابام بقیه رو برگردونه ... این هم از خرید ما ... هر جا می رم کلی اذیت می کنم و مشکل پسندم ... 

مقعنه امو هم گم کردم ... خیلی گشتم اما پیدا نشد که نشد ...  فردا باید سر راه یک مقنعه هم بخرم ...  ساعتم هم از کار افتاده ... یاد کارهای اداریم که می افتم اشکم در می اد ... یعنی ممکنه در این چند ساعت باقیمانده بتونم تمومشون کنم ... اصلا حس رفتن ندارم ... حس کنفرانس رو ندارم ... حس لبخند زدن به مراجعه کنندگان طلبکارمون رو ندارم ... الان نیاز به تنهایی دارم ... خاله ام داره بعد از 20 سال می آد ایران ... خیلی غصه می خورم که نمی تونم ببینمش ... دلمون برای هم یک ذره شده ... چه حیف شد؟ یک هفته باید صبر کنم تا برگردم اونوقت ببینمش ...

از همه بدتر دوری از میتوست (طوطیمون) ... ظهر تا به حال چسبیدیم به هم ... رو دوشم ایستاده و من سرمو گذاشتم روش (مثل بالشت) ... انگاری فهمیده دارم  می رم ... ساکت و مغمومه ... با همیشه اش فرق کرده ... من نباشم هیچکس به این بدبخت توجهی نداره ... امیدوارم تا اومدن من دووم بیاره و خیلی بی طاقتی نکنه ... به هر حال ...

بار اولی نیست که می رم ماموریت ... اما سری های پیش رو راحتتر می رفتم ... اینقدر عزا نمی گرفتم ... اینقدر کارهام نمی موند ... اینقدر سختم نبود ... شاید چون باز یه دلگرمی مختصری از هیئت مدیره داشتم ... اینبار از همه شون زده شدم ... همین انگیزمو خیلی کم کرده ...

خوب من برم به کارهام برسم ...