X
تبلیغات
رایتل
معلم دینی ...
شنبه 29 فروردین 1388

از ابتدای امسال معلم دینی شدم ... این یکی از آرزوهام بود که خوشبختانه با شروع سال جدید برآورده شد ... تدریس در مقطع دوم راهنمایی ... اما کار راحتی نیست ...  یه جوری تو برزخند ... خیلی هنوز بالغ نشدند ... از طرفی هم مثل دبستانیها بچه نیستند که بشه باهاشون کودکانه صحبت کرد و یا آسون درس داد ... دخترها در کمین نشستند تا اشتباهات منو بگیرند ...  معلم قبلیشون اینقدر بهشون سخت گرفته بوده که به اون سیستم عادت کردند ... دوست دارند مدام ازشون درس بپرسم (تازه اونهم از نوع پای تخته ایش) ... امتحان بگیرم ... فقط از روی کتاب درس بدم ... حرف اضافه نزنم ... اطلاعات اضافه ندم ... خیلی ملالغتی و نمره ایند ... برعکس پسره، خواهرزاده شاهزادمه ... همین باعث می شه ناخودآگاه بدون اینکه بخوام بهش توجه بیشتری نشون بدم ... به خصوص اینکه می دونم یتیمه ... این ناخودآگاه رو رفتارم باهاش تاثیر می گذاره ... دخترها حساس شدند ... چپ چپ نگام می کنند ... سعی می کنم به اونها هم توجه مساوی داشته باشم ... اما بی فایده است ... اونها از من فاصله دارند ... اما این بچه به من نزدیکه ... ناخودآگاه مدام نگاهش می کنم ... نگاهش ... حرفهاش ... حتی سوالاتی که ازم می پرسه همش منو یاد اون می اندازه ... کاملا به دائیش رفته ... روزگار عجیبیه ... همه چیز عجیبه ... معلم خودشناسیمون همیشه می گفت: "هیچ چیزی تو این دنیا تصادفی نیست (بی حکمت نیست)" ... هیچ چیز ...