از شدت فکر و خیال دارم خودمو از بین می برم. خیلی نگرانم. قیافه ام دفورمه شده و باز جوشها ... مدام آه می کشم و چه چه کنم چه کنم سر می دم؟ دعا می خونم اما فایده ای نداره. زندگیم مختل شده. دارم کم کاری می کنم. هر وقت صحبت جدی در مورد ازدواج می شه اینطوری می شم. دفعه قبلم یادمه اینطوری شده بودم. یکماه زندگی نداشتم. همش فکر و خیال ... و شب بله برون هم همش مواظب بودم بغضم نترکه. نمی تونستم باور کنم که به این زودی به مرحله بله برون رسیده باشم. و باز احساس می کنم این قضیه دوباره داره تکرار می شه. خیلی از رخدادها را خارج از اختیار خودم می بینم. انگار دست الهی درست مثل اون دفعه داره خیلی چیزها رو پیش می بره. بی خودی ... انقدر بی خود که ... همش هم مقصر رو خانواده ام می دونم. چرا اینقدر خانواده ها (لااقل خانواده من) آرزوی ازدواج بچه هاشون رو دارند؟ مگه چه عجله ای هست؟ اصلا فکر خوشبختی و بدبختی رو نمی کنند فقط اینکه بچه هاشون ازدواج کنند براشون کلیه؟ فکر می کنند این یک افتخار و سربلندیه حتی اگر با سر برم ته دره ...