روز دوم تعطیلات

تازه متوجه می شم این غمبادی که می گن چیه!!! چون خودم بهش مبتلا شدم. غصه ها واقعا تو گلوم گیر کردند و گردنم شده عین چی ... دندونهامو همش به هم می فشرم ... هیچ چیز نمی تونه دردمو کم کنه بجز خوندن کتابهای روانشناسی. اینه از اول صبح یکیشو به دست گرفتم و کمی بعد دیدم حالم بهتر شد. من تا چند ماه پیش فکر می کردم خیلی انسان بالغ و عاقلی شدم. فکر می کردم که به اندازه کافی رو خودم و احساساتم کار کردم و دیگه هر چیزی رو می تونم مهار کنم. اما الان متوجه می شم خیلی بیشتر از اینها باید رو خودم کار کنم. خیلی بیشتر ...

کارهای اینترنتی انجمن زیادند. دو روزه که تو خونه نشستم پاش اما تمومی نداره این ارسال ایمیلها و آپ دیت سایت ... تعطیلات برام نگذاشته این کارها ...

شدیدا به اینکه خودمو بکشم نیازمندم. هیچ وقت تا این حد خودم رو نیازمند چیزی ندیده بودم. احساس می کنم اگر خود الانم رو نکشم خواهم مرد. گاهی به سرم می زنه فقط رو بیارم به خودنگاره کار کردن ... خودم بهترین سوژه برای نقاشیهام هستم. اما در اون صورت جرات نشون دادن کارهام رو به کسی نخواهم داشت ...

باز گمونم هفته آینده برم سفر... یک همایش راجع به موضوع روز یعنی مهاجرت ... امروز زنگ زدم تور و رزرو کردم. دیگه از سفر می ترسم ... هر سفری برام کلی مشکلات به دنبال داره ... واقعا دیگه می ترسم ... اما گریزی نیست ... باید رفت.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد