بازگشت از یزد

بالاخره خسته و از همه جا رونده از سفر به خونه برگشتم. می گن نباید حس منفی داشت وگرنه بد می گذره ... از اولش هی می گفتم نمی خوام برم ... حوصله ندارم و از این صحبتها و کل سفر بهم تقریبا کوفت شد ... از همسفرم که تقریبا دوستیم + اینکه خواهر شوهر دخترعمومه کلی حوصله ام سر رفت و از اینکه کل سفر از سر ناچاری و بیکاری براش کلی از همه جا گفتم و درد دل کردم کلی پشیمون شدم گمونم اونم همین حس رو داشته باشه و پشیمون از اینکه رازهاشو پیش من گفته باشه. اما من بیشتر رازهامو بهش گفتم و در نتیجه پشیمان ترم ... خیلی دلم می خواست تنها می بودم و حواسم پی اطراف و مناظر و حس و حال خودم باشه ... اما نشد ... این همسفرم باهام بود و همش دوست داشت با هم صحبت کنیماما چون صحبتهاش تکراری و بیشتر دوبله صدای بچه بودند و چیزی به من نمی افزودند دیگه واقعا داشت حوصله ام رو سر می برد و رو اعصابم راه می رفت. تا یک ذره از پنجره بیرون رو تماشا می کردم بنای شکوه رو سر می داد که چرا بداخلاق شدم و از این صحبتها ... بگذریم ...

سه روزه که نخوابیدم. از وقتی حرکت کردیم تا الان شاید مجموعا 4 ساعت خوابیده باشم. خلاصه اوضاع بی ریخته. تورمون هم این سری خیلی باحال نبود. جوون کم داشتیم. 10 نفر در کل بودیم و بقیه میانسال و مسن ... سمینار مهاجرت کلی مفید بود. و من که این چند روز اخیر سر مهاجرت به کشور خارجی کمی دودل شده بودم و نزدیک بود تمام ارزشهام و عقایدی که یک عمره دارم روشون پافشاری می کنم زیر پا بگذارم،  دوباره بهم برگشتند و از رفتن منصرف ... تمام حرفهای دل من اونجا زده شد ... مشکلات مهاجران و عواقب اینکار طی تئاتر و سخنرانی ارائه شد. روز بعد هم مراسم روستاگردی و بازدید از روستاهای خالی از سکنه بود ... روستاهایی که جز مخروبه ای بیش نبود. دلم می خواست اون لحظه وسایل نقاشی همراهم می بود و فرصتی می داشتم تا این مناظر رو ثبت کنم.

اما یک اشتباه (نمی دونم اسمش رو چی بگذارم) بزرگ مرتکب شدم. دل نازکیم کار دستم داد .... البته مادرم می گه اعصابم ضعیفه ... نمی دونم شاید حق با اون باشه. اما بعد از مدتهای مدید بالاخره اشکهام سرازیر شدند و کلی آبروم رفت ... اصلا دلم نمی خواست جلوی اعضای تور و جلوی اونهمه آشنا آبروریزی کنم، اما این ویژگی گریه ای بودنمو هنوز نتونستم درست کنم.

خواهر نامزد سابقم رو با همسر و پسرشون رو دیدم. فوق العاده این دختر رو دوستش داشتم و البته دارم و متقابلا اونهم چنینه.  اگر خواهر شوهرم می شد گمونم مهربانترین خواهر شوهر دنیا می بود. یک حس دو طرفه ای بین ما بود که بیشتر می شد گفت دوست بودیم. متاسفانه اون اومد جلو و کلی منو تحویل گرفت کلی مهربانی ... و من اته پته ... و بعد اشکهای هر دومون به خاطر این پیوند شکسته شده سرازیر شد و بدون کلامی رفت ... حالا سخنرانها اون بالا داشتند صحبت می کردند و من این وسط حالم بد شده بود ... و هق هق ... خاطرات نامزد سابقم و خانواده اش برام ناخودآگاه زنده شده بود و ناراحت از اینکه چرا اینطور شد؟ ...

دیروز باز کمی آرامش یافته بودم اما باز جریان ناراحت کننده ای پیش اومد ... ما رو برده بودند بازدید از باغ نمیر در تفت. باغ بزرگی که دو عمارت داشت. در عمارت ته حیاط صدای گریه سگی می اومد. نیم ساعت تمام... دیگه طاقتم تموم شده بود ... رفتم انتهای حیاط و منبع صدا رو پیدا کردم دیدم بدبخت یک سگ خیلی کوچولوی خیلی خوشگل که یک سگ تزئینی و نژاددار هم بود تو یک اتاق مخروبه کاملا تاریک حبس شده. جلوی درش بشکه و میله و این وسایل رو گذاشته بودند ... دیگه نفهمیدم چطور در اونجا رو باز کنم ... تا در به اندازه چند سانت باز شد بیچاره با تمام قوا اومد بیرون و ... دلم براش کباب شده بود ... جای یک چنین سگ خوشگلی آخه اینجا نبود که ... اونهم زندانی به خاطر تنبیه (!) بدون آب و غذا ... خلاصه چشمهاش از بس گریه کرده بود خیس خیس بود ... بردیم بهش آب دادیم و دو بشقاب تمام با اون جثه ریزش آب خورد ... اما متاسفانه غذایی نداشتیم بهش بدیم ... همینطور تو بقلمون بود تا اینکه چند تا عمله بنای اونجا اومدند جلو ... پرسیدیم صاحبش کیه یکیشون اومد جلو با خنده تمسخر آمیزی گفت منم ... حالم از ریخت اون مردک بد می شد ... و باورم نمی شد اون عمله صاحبش باشه ... نمی خوام تهمت بزنم اما شک نداشتم که بدبخت رو دزدیده بودند ... خلاصه کلی دعواش کردم و اونهم انگار کیف می کرد از این دعوا کردن ... همه دورمون حلقه زده بودند ... بعد مصمم شدم اون سگ رو هر طور شده از اون خراب شده خارجش کنم. پرسیدم سگ رو از کجا اورده و اون گفت خریده ( با تمسخر تمام گفت 120 تومن) منظورش این بود نرخ بالاتری باید بهش پیشنهاد بدم. از حرص داشتم می مردم اما حاضر بودم به هر قیمتی خریداریش کنم حالت التماس آمیز اون سگ بدبخت داشت منو می کشت اما با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم و بعد اعضای تور که مخالف بودند این بدبخت رو بیارم تو اتوبوس چون معلوم نیست مریض نباشه و این صحبتها ... داشتم از حرص می مردم . صدام می لرزید و بعد که مخالفت ها بالا گرفت سگ بدبخت رو گذاشتم زمین و دیگه نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دیگه اشکهام امان نمی دادند و تا صبح روز بعد قطع نشدند از تصور اینکه اون عمله های خطرناک سر این بدبخت که همش گریه می کرد چه بلایی بیارند تنم می لرزید... اما هیچکس نمی فهمید این مسائل رو ... خبر نداشتند ... فقط فکر می کردند من برای خودم می خوام اونو بخرم و حالا به خاطر مخالفت مادرم اشکهام در اومدند. کل نظرها نسبت بهم برگشته بود .... تا چند دقیقه قبلش همه قربون صدقه ام می رفت از پیر تا جوون و برام کلی احترام قائل بودند و به ناگاه همه از دیدن اشکهای من دهانشون باز مونده بود و بعد دیگه تا آخر سفر چیزی نگفتند بهم جز حرفهای بیخود ... فکر می کردند من از این دختر لوسهام که به محض اینکه با درخواستشون مخالفت می شه اشکشون در میاد. این برام فاجعه بود که اینچنین درباره ام فکر کنند اما یاد حرف روانشناسی افتادم که می گفت اصلا نباید نگران قضاوتها بود باید خودمون رو زندگی کنیم. ..

صبح 5 رسیدیم تهران و من یکراست اومدم سر کار ... به فکرم رسید زنگی به کانون دوستداران حیوانات بزنم و ببینم کسی در یزد دارند که بتونه اونو از اون خراب شده خارج کنه یا نه؟ ... خوشبختانه استقبال کردند و گفتند بهم خبرشو می دند یک دامپزشک سراغ دارند که می تونه به اون باغ بره و ببینه سگه آیا باز زندانی هست یا نه؟ اگر بود حتی می تونه بدون خرید و با مجوز اونو از باغ خارج کنه ... خدا کنه اون آقا اینکار رو بکنه ... متاسفانه دیشب تا حالا که همه هی بهم می گفتند باید این قضیه رو فراموش کنم نتونستم ... اصلا نمی تونم از فکرش در بیام. همه می گن در روز اینهمه حیوان در دنیا اذیت می شن و یا کشته می شن حالا اینم روش ارزش اینهمه ناراحتی رو نداره اما ... من به این صحبتها اعتقاد ندارم مثل اینه که بگیم اینهمه آدم بدبخت تو دنیاست پس به کسی که الان به کمک ما احتیاج داره کمک نکنیم و بگیم پس بقیه چی می شند اینهم همینه ... خدا حالا اینو سر راه قرار داده نمی شه بی اعتنا بود ... اینهم عکسش ... 

                                       

 

نظرات 2 + ارسال نظر
نهاله یکشنبه 22 مهر 1386 ساعت 07:12 ب.ظ http://mywish.blogsky.com

سلام
موفق باشید
همیشه بخندید!!

حنا گلی دوشنبه 23 مهر 1386 ساعت 02:45 ق.ظ http://http://ssseeetttaaarrreee.blogfa.com/

سلام....تیریتی جان....گریه کن اشکال نداره....اصلا دیگه جولوی همه گریه کن...من هم همیشه با این اشکها مشکل داشتم...ولی تصمیم گرفتم که به خودم بقبولونم...بابا اینم یه احساسه...خالص...چطوره که میخندم..چطوره که حرص میخورم..پشیمون میشم...خلاصه هزار جور احساس میاد سارغم ..با هیچ کدوم مثله این مبارزه نمیکنم....بزار احساست جاری بشه.....برام جالب بود دیدارت با خواهر .. چقدر احساس هردوی شما خالص بوده...عجب!..سگ بیچاره/...دلم خیلی سوخت ...اگه میوردیش من حاضر بودم نگهداریشو قبول کنم...مواظب خودت باش...اون سگ هم خدایی داره...بیچاره....ولی فکر نمیکنم زیاد زجرش بدن...به احتمال زیاد میفروشنش..چون اون سگ اصیله ۷۰ یا ۸۰ تومن میخوانش...اینا هم که نمیخوان بهش غذا بدن و خرجش کنن..حتما میفروشنش..خداکنه یه صاحب خوب گیرشون بیاد

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد