امشب مادرم برای اولین بار در عمرم منو واقعا بوسید. بغلم گرفت سفت و بوسید ... سه دقیقه بعدش دوباره تکرار شد ... و من حسابی شدم. همیشه بوسیدنهاش سالی یکبار و به لحظه سال تحویل خلاصه می شد اونهم خیلی صوری . اما امشب با انرژی تمام ماچهای گنده می داد بهم . نمی دونم نفر اول شدن در یک مسابقه کتابخانی اینقدر یعنی خوشحالش کرده؟ گفت خیلی خوشحاله که من اول شدم ... اما برای خودم حسی نداره خیلی ... نمی دونم چرا اما جایگاهم الان طوریه که این چیزها برام مهم نیستند ... دیگه بین ۲۴۳ نفر شرکت کننده خیلی کار مهمی نیست. کنکور که نبوده . فقط تنها جای خوشحالیش برام اینه که نمایندمون در مجلس حالا دیگه منو می شناسه (چون این مسابقه رو اون برگزار کرده) و از دستش لوح و ... خواهم گرفت. این تنها جای خوشحالی برای منه چون بی نهایت این مرد رو دوست دارم و قبولش دارم.
دیگه دو روزه دوباره به شکم بارگی روی اوردم. دیروز سر کلاس کلی کیک برده بودم. و چند تاش اضافه اومد که صبح به محض رسیدن سر کار تا ظهر ترتیبشون رو دادم. پشت بندش یک پیتزا سفارش دادم و ده دقیقه ای ترتیب اون رو هم دادم. دیروز هم باز همبرگر خوردم. عصر هم رسیدم خونه کلی ناهار ظهر رو خوردم. خلاصه الان در حال ترکیدن هستم و امیدوارم اضافه وزن پیدا نکنم. برای اجتناب از این موضوع ظهر که از اینهمه خوردن پشیمون شده بودم به جهیدن روی اوردم. مثلا یک نامه رو که می خواستم فکس کنم ایستادم و سر جام بالا و پایین پریدم. و بعد هم دور دفتر دویدم. خلاصه بعدش کلی تو خیابون ها راه رفتم ... اما خوب بیفایده است. تا وقتی نتونم جلوی پرخوریمو بگیرم هیچ چیز فایده ای نداره. ای کاش درمونی براش پیدا می کردم.
از زوج کائناتیم خبری نیست. گمونم نشسته من بهش اول زنگ بزنم. خیال کرده ... دیشب هم قرار بود با هم بریم خونه (به علت هم مسیری) که من وسط راه قالش گذاشتم. احساس می کردم خیلی تابلوست با این آدم باشم. با اون ریشها و موهای هخامنشیش ...
دیروز خانم معلم می گفت باید سعی کنیم در اطرافمون دنبال زیباییها هم باشیم. توجه کنیم و کشفشون کنیم. از بس زشتی می بینیم و زشتی می شنویم دیگه یادمون رفته که زیبایی هم هست و وجود داره. باید دقت بیشتری کرد و بعد مجبورمون کرد تو همون سالنی که نشسته بودیم دنبال چیزهای زیبا بگردیم که البته اکثرمون نیافتیم و همه نشستیم هی نقد کردیم وسایل دور و اطراف رو ... اما خوب ... آدم گاهی یک چیزهایی از اطرافیان می شنوه که واقعا متاثر می شه و دیگه هیچی رو نمی بینه چه برسه به زیبایی رو ... دیروز خودش می گفت به خاطر یک کار تحقیقاتی که داشته می رفتند دنبال سوژه های کودک آزاری در تهران. می رن و خونه ای رو کشف می کنند پر از بچه های کوچک که دندونهاشونو همه کشیده بودند برای کارهای خلاف ...!!!!!! و یا ظهر دوستی بهم زنگ زد که خیلی دوستش دارم چون از همه چیش به خاطر حق و حقوق حیوانات داره می گذره کاری که من هیچوقت جرات انجامش رو نداشتم. خلاصه تعریف می کرد الان یک سگی پیششه که رحمش از پشتش خارج شده به خاطر تجاوز ... !!! دیگه وقتی آدم این چیزها رو می شنوه چی می تونه بگه ...
سلام تبریک میگم
ولی آخر نوشته هات خیلی ناراحت کننده بود واقعا شنیدن این اتفاقات در اطرافمون درد ناکه
راستی امید وارم بتونی با زوج کائناتیت کنار بیایی
سلام. تصمیم گرفتم به این چیزا فکر نکنم..چون هر امکاناتی که بگی برایه یه نفر که بخوا دخلافکار بشه وجود دراه..خوشحالم که برنده شدی خانوم ..آفرین...تبریک میگم...
در مورد ازدواج هم ..همانطور که قبلا گفتم..با تمام مشکلات ی که ازدواج داره..من طرفدار سر سخت ازدواجام....بودن یه تجربه شکست بدیش اینه که هی آدم مقایسه میکنه..و شاید خیل جاها هم بیراهه بره...خداوند نگهدارت باشه.