آدم تو این کلاس خودشناسی چه چیزهایی که نمی شنوه!!! هر جمله ای که می گه هی تو دلم هزار چراغ روشن می شه و هی در دلم می گم چه جالب! چه جالب! چرا من زودتر اینها رو نفهمیده بودم؟!!! ... تمرینهاش ولی هی دارند سخت تر و حتی می تونم بگم فجیع تر می شن. امروز ما دخترها رو نشوند یک کنار و پسرها رو گفت بایستند یک کنار و بعد هر کدوم از پسرها انتخاب کنند که می خوان بین کدام دو دختر بشینند و خلاصه هی سرخ شدیم و زرد و قرمز که کی کی رو انتخاب می کنه و البته اونها هم با این درخواست معلمون کلی غافلگیر شدند و مونده بودند آیا انتخاب حقیقی کنند و خودشون رو لو بدند که بیشتر به کی متمایلند یا اینکه تظاهر کنند و الکی دو نفر رو انتخاب کنند. زوج کائناتی من منو انتخاب کرد و دیگه براش جا باز کردم که بیاد بشینه . بعد تازه معلممون بهمون پیله کرده بود که حالا چه احساسی داریم از اینکه مثلا ما انتخاب شدیم ...؟ وای نمی دونستم آخه چی بگم؟ به زور می خواست از ما حرف بکشه ... منم الکی گفتم خوب خوشحالم ... اما بعدش پشیمون شدم چرا اینو گفتم چون خیلی روش زیاد شد و خوشحال شد که من اینو گفتم در حالیکه واقعا دلم نمی خواست اون بیاد بشینه دلم می خواست یکی دیگه بیاد که نیومد و رفت بین دو تا از دخترهای آشناش نشست و بعد خودش اعتراف کرد که چون می شناستشون رفته نشسته اونجا. اما زوج کائناتی من چیزی گفت که احساس کردم دروغ محضه. گفت من اینجا رو انتخاب کردم چون احساس کردم اینجا به آرامش می رسم ... همون لحظه خودکار از دستم افتاد از بس این حرفش به نظرم کذب محض بود! به هر حال ... تمرین های این کلاس اگر برامون دردسر درست نکرد؟ تازه خانم معلم برگشته گفته بریم خونه یک سری لباسهای خیلی زنانه و خیلی آنچنانی که ... ها می پوشند بپوشیم آرایش آنچنانی کنیم- موهامونو آنچنانی درست کنیم و کفش خیلی پاشنه بلند ... و خلاصه یک ربع خیلی احساس خانم بودن و البته آنچنانی بودن بکنیم؟!!! و جلوی آینه خودمون رو ببینیم و فوری نقش عوض کنیم بیاییم لباس مردانه بپوشیم و برای خودمون سبیل بگذاریم - ادا و اطوارهای مردانه در بیاریم و باز جلوی آینه خودمون رو ورانداز کنیم و بعد احساسمون رو بیاییم بگیم. نمی دونم هدفش از این تمرینها چیه؟ حالا باز برای ما راحته. به پسرها هم گفت بیان لباس زنونه بپوشند و آرایش زنانه کنند و کفش پاشنه بلند و .... و جلوی اینه برن و تا می تونند ادا و اطوارهای زنانه از خودشون در وکنند و بعد رل عوض کنند و لباس مردانه آنچنانی و خوش تیپ بشند و نقش یک جنتلمن رو بازی کنند. دلم می خواست این زوج کائناتیم رو با اون یک من ریش و سبیل و مو در لباس زنانه و با آرایش و ریمل و رژ لب ببینم ! نمی دونم آیا پسرها واقعا می رن این تمرین رو انجام بدند و یا می آن خالی می بندند که ما انجام دادیم و مثلا احساسمون هم فلانه ...
آه چقدر امروز با مادرم دعوا کردم! هر چی دلم خواست بهش گفتم. نه اینکه حرف بد بزنم فقط بهش آموزشهای لازم رو دادم که چه باید بکنه و چه حرفهایی نباید بزنه و یا بزنه. خلاصه برعکس شده ... من شدم مادر اون. گمونم یک روز ظرفیتش تموم بشه و یک طوفانی به پا بشه.
جمعه باز سفره. دارم مقاومت می کنم که این یکی رو دیگه نرم. خیلی مقاومت سخته چون خیلی دلم می خواست قلعه الموت رو ببینم. خیلی زیاد ... از وقتی کتابش رو خوندم شدیدا علاقه مند شدم اونجا رو ببینم. اما از بس سفر رفتم دیگه می ترسم. نمی دونم آیا خواهم رفت یا نه؟ فعلا دارم با این تمایلم مبارزه می کنم.
این خونه ما روح داره. هر روز هر کدوممون نشانه هایی می بینیم و هی به روی خودمون نمی آریم. سالهاست این نشونیها دیده می شه و ما سکوت می کنیم و می گیم خیالاتی شدیم اما وقتی یکیمون یک ذره نگران می شه و به همه می گه اونوقت بقیه هم می گن وای ما هم فلان نشانی رو دیدیم ... خلاصه اینکه مسائل ماوراء طبیعه در منزل ما فراوان احساس می شه. بادهای گذران که مثل برق از کنارمون عبور می کنند و حتی اینقدر قدرتشون زیاده که مادرم رو زمین زدند. و میتوی ما هم اینو حس می کنه و هراسان و خل می شه ... یا شبه پسری که دیروز من دیدمش و نفسم بند اومده بود ... سر میزم ایستاده بود داشت با کیفهام ور می رفت انگار توشون دنبال چیزی بود ... باور نمی شد ؟ ... اما خواب نبود و خودم دیدمش ... درست مثل این فیلمها و بعد یک پلک که زدم دیدم نیست دیگه .... و یا کابل سنگین مانتیتور که مثل یک پر سبک تاب می خوره و برای خودش این طرف و اونطرف می ره ... و نمونه های دیگری از این قبیل که نمی دونم باید چه حسابی براشون باز کرد؟!!! آیا ممکنه من و مادر و برادرم خیالاتی شده باشیم اما نه این امکان نداره چون یکبار یادمه عمه بابام مهمون بود خونمون شب مونده بود و بیخوابی گرفته بود و اومد تو نشیشمن نشست و بعد یک چیزی دید که نمی گه چیه فقط فردا صبحش اولین کاری که کرد زنگ زد شوهرش خیلی سریع بیاد دنبالش ببرتش و دیگه هم خونمون نیومد. خلاصه ... زندگی اینطوری هم بد نیست هیجان انگیزه ... دلم می خواست این شبح ها رو بیشتر ملاقات می کردم و اگر می شد باهاشون ارتباط برقرار می کردم مثل فیلم ها ... گمونم باید بیشتر در این زمینه ها مطالعه کنم و یک چیزهایی در خودم پرورش بدم ...
این طور که معلومه حسابی این کلاس مشغولتون کرده . به هر حال خوشحالم که حالتون خوبه
سلام
خوبی تیری تی جون؟
من هم خیلی دلم می خواد شبح و روح و این چیزا ببینم و باهاشون دوس شم. اگه باز دیدیشون بشون سلام منو برسون!!!