یکساعت پیش گوشیمو گم کردم. الهی این بلا سر هیچ کس نیاد ! چقدر جوش زدنش بده. تو تاکسی از جیبم افتاد ... و درست همینکه پیاده شدم متوجه شدم ولی دیگه دیر شده بود تاکسی حرکت کرده بود و من مثل خلها داشتم تقلا می کردم. ماشینها هی بوق می زدند چون پریده بودم وسط خیابون ... یک آن آدم که شوک برش می داره خل میشه و نمی دونه چه داره می کنه... یک تاکسی گرفتم و رفتم دنبالش اما بیفایده بود تاکسی رو گم کرده بودم. دیگه ... خلاصه ... اشکهام دوباره دراومدند و برادرم هی می گه تو اگر بچه ات گم می شد پس چه می کردی؟
چقدر بده آدم به گوشیش وابسته باشه و توش پر از عکسهاش و فیلمهای خودشو و محبوبش و عزیزانش باشه ... چه مسیجهایی توش داشتم ... ! یادش به خیر همشون یادگاری بودند و برام خیلی مهم بودند ... الهی خدا از دزدها نگذره ... کاش قانون دست قطع کردن تو مملکت ما هم بود. خودم اصلا اجراش می کردم. مادرم هم به خاطر تنبیه من گفت حق ندارم فعلا گوشی بخرم و باید گوشی عهد دقیانوس برادرم رو که بازنشسته اش کرده بود بردارم. دیگه آدم وقتی صبح دنده چپ بلند بشه بهتر از این نمی شه. واقعا این قانون جذبی که می گن حقیقت داره...
اوه می دونم چه حسیه منم دو سال پیش کیف پولم که پر از عکس بودو گم کردم اونم عکسایی که صاحبان عکس ازشون نداشتن
بازم گوشی خوبه شاید باهاش تماس بگیری پیدا کنندش برگردونتش
نه عزیزم تماس گرفتیم یارو زد زیرش. مشخصه که دراین مملکت از این خصلتهای اخلاقی یافت نمی شه - خیلی راحت گفت اشتباه گرفتید. انتظاری بیش از این هم ازش نداشتم.