ضیافت

 

زندگی ادامه داره        حتی اگه تو نباشی

آره حتی اگه تو نباشی 

 

دیشب کلاس خودشناسی به خیر و خوشی تموم شد. البته ضیافت داشتیم تهش که چه ضیافت شلوغ پلوغی بود ... و مادرم چه خوب و تمیز منو جلوی ۷۰ نفر آدم ضایع نمود. هی ما آجر می چینیم و طبقه طبقه می ریم بالا بعد در چنین مجامعی مادرم می اد و با یک پتک همه رو می آره پایین. آره ... چه خوب هم ویران می کنه.

یک میز گردی بود که همه ۷۰ نفر دورش جا شدیم بعد خانم معلم خواست همراههامون رو معرفی کنیم و احساسمون رو نسبت بهش بگیم و بعد همراه هم نظرش رو نسبت به ما بگه. اونهایی که شوهرهاشون رو اورده بودند ما خوب می دونستیم که اصلا روابطشون با شوهرهاشون حسنه نیست و خودشون سر کلاس هر جلسه می نالیدند و کلی از شوهرها بد می گفتند ... اما نوبت به این ابراز احساسات جلوی جمع ۷۰ نفره که رسید یک رنگی عوض کرده بودند که نگو! قربون صدقه هم می رفتند و یکی دو تا هم که همو ماچیدند که بگن ما برای هم می میریم و از این صحبتها ... اونهایی هم که ماماناشون رو اورده بودند باز هر دو طرف از هم کلی تعریف و تمجید کردند و قربون صدقه هم رفتند. مادرها به دختر می گفتند تو امید منی... تو زندگی منی ... و ختره هم به مادره می گفت تو بهترین دوست و همراه من بودی و ... از این صحبتها ... خواهر و برادرها هم همینطور ... منم به همه گفتم که مادرم خیلی برام زحمت کشیده و ممنونشم ... صدام می لرزید احساس کردم مامانم از این حرفهام حالش بهم خورده و احساس کرده دارم تظاهر می کنه در حالیکه تظاهر نبود و واقعا نظرم این بود. خلاصه بعد نوبت مادرم که رسید کم نیوورد و با صدای خیلی بلند و شفاف فرمودند که دخترم منو خیلی اذیت می کنه ... حرف گوش نمی ده و ... بگیرید برید تا تهش ... خلاصه ملت یک خوشحالی شده بودند که نگو - یک کفی برای مادرم می زدند که نگو- دلشون خنک شده بود که یکی داره اینقدر منفی صحبت می کنه و باز نفهمیدم چی شد که اشکهام سرازیر شدند ... ای خدا ... این مادر ما به خدا قدرمو نمی دونه و یک روز پشیمون می شه - اما خوب حسنی که داشت اینه که از دیروز تا حالا باهام مهربون شده (!!!) انگار دلش خنک شده که بد منو به همه گفته و تخلیه خشم شده.

بعد مراسم هدیه شد که قرعه کشی بود و چشمهامون رو می بستیم و یک کادو برمی داشتیم به من یک آلبوم بچه رسید. آینده که نی نی دار شدم عکس نی نی رو می گذارم توش. اون دختری که اینو خریده بود کادوی منهم شانسی به اون رسید. یک خوشحالی شده بود ... می پرید ... خیلی خوشحال شدم که از هدیه خوشش اومده.

بعد شام خوردیم. اکثرا سالاد اورده بودند. بعد هم ریخت و پاشهامون رو جمع نمودیم و دسته جمعی رهسپار منزل شدیم.

زوج کائناتی من هم  گمونم دیشب دلش خنک شد که مادرم بدم رو گفت. حسم بهم می گفت دلش خنک شده. از نگاههاش چیزی نمی فهمیدم چون آدمیه که هیچی بروز نمی ده. آبدو خیار اورده بود (برای مسخره بازی) من متاسفانه دستپختشون رو نچشیدم چون حس آبدوخیار خوردن رو نداشتم. بعد نشسته بود با چه آب و تابی پیازچه برش می داد (هنری بود خیلی!) دیگه آخرش هم که تو مترو از هم جدا شدیم خداحافظی نکردیم. حوصله شو نداشتم. خوشبختانه از شر زوج کائناتی خلاص شدم. دست خودم نبود نمی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. این آدم خشم خفته منو بیدار می کرد.

نظرات 1 + ارسال نظر
مهتاب دوشنبه 12 آذر 1386 ساعت 11:35 ق.ظ http://www.dotiraz1.blogfa.com

سلام
چه کلاس خوبی دارین از این فعالیتا خیلی خوشم میاد ولی ت ن ب ل م
راستی ۷۰نفر کجا جمع شده بودین؟

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد