از دیشب تا حالا هر وقت نگام به قیافه مادرم می افته غمم می گیره ... ما عادت نداریم این مدلی ببینیمش ... قدیمها هم مریض می شد ... بیمارستان هم می رفت اما خوب دگرگونی این شکلی کمی برامون سخته ... انگار که با یک نخ اجزای صورتشو کشیده باشند ... و ش ش صحبت کردنش هم از همه بدتره و با اینکه نمی تونه صحبت کنه نمی دونم چه اصراری به حرف زدن داره و بیشتر از همیشه صحبت می کنه ... روحیه اش خوبه از بس ... ولی آب و غذا نمی تونه بخوره ... چون دهنش اصلا بسته نمی شه ... چشماش هم همینطور ... داره فیزیوتراپی می کنه ... تزریقات هم داره اما نمی دونم تا چند وقت اینطوری خواهد بود ... ؟
بگذارید یک تصویر گل بگذارم کمی دلمون باز بشه ...
سلام
امیدوارم حال مادرتون زودتر بهتر بشه.
من تازه با وبلاگ شما اشنا شدم. از این طور نوشتن خیلی خوشم می اد. بعضی نوشته هاتون رو خونم.
موفق باشی.
واقعا از مریضی مادرت شوکه و ناراحت شدم امیدوارم به زودی خوب بشه تو چقد بی خیالی! ولی خوب این جوری خوبه یعنی روحیه ات خوبه . موفق باشی.
ممنونم ازت ... دیگه چاره چیه؟
سلام
یه سوال عکسی که گذاشتی چه کسی هستن؟
عزیزم خودم هستم ...