چشممان درآمد از بس به مانیتور خیره شدیم ... جلسه پنجشنبه ... پروژه های پی در پی برادر تنبل باشیم ... و البته وب گردیهای خودم ... از صبح تا عصر هم که سرکار خیره به مانتیوریم ... دیگه چشمی برامون نموند ...
بالاخره برای جلسه یک مسئول پذیرایی از دانشگاه تهران پیدا کردیم ... مردیم از بس خودمون از خودمون پذیرایی کردیم ... هر جلسه به نوبت یکی از اعضای محترم هیئت مدیره آستین ها رو بالا می زد و به ظرف شویی می پرداخت ... دم کردن چایی هم که با من بود و تدارک خوراکیها ... خلاصه ... دیگه خسته شدیم ... البته مسلما کار این آقایی که خواهد آمد به پای خانه داری اعضای هیئت مدیره نخواهد رسید ... اونها هر کدوم کلی واردند برای خودشون ... من کلی انگشت به دهان می مونم از تبحر ظرف شستن و سایر موارد ... خلاصه اینکه مشخصه خانمهاشون تو خونه کلی ازشون کار می کشند ... رئیسم که دو جلسه است می ره آشپزخونه و سینک می سائه ... وسواس عجیبی نسبت به برق زدن سینک داره ... بگذریم ... کاش همه کارهاشون اینچنین بود ... وظایف اداریشون رو انجام نمی دن به جاش ... شاید تقصیر خودشون نباشه کلی همشون سرشون شلوغه ... ولی خوب آخه منم گناه دارم ... نمی شه که همش جور اونها رو بکشم و آخرش همه چیز به اسم اونها تموم بشه ... دیگه تازگیها ازشون کار می خوام ... هی زنگ می زنم بهشون و می گم فلان کار که قرار بود انجام بدید چی شد؟ دیگه گمونم کلی ازم شاکی باشند ... چاره ای ندارم ...
کلی به دانشجویانی که الان فصل امتحانشونه حسودیم می شه ... اون موقع که دانشجو بودیم از امتحان فراری اما الان دلم امتحان می خواد ... تازه قلق درس خوندن دستم اومده ... حیف که کمی دیر شده ... اما خیلی هم دیر نشده ... کنکور ارشد که هست ... می تونم تو اون بدرخشم ... آره چرا که نه؟ یک رتبه تک رقمی ... و شاید یک ... چرا که نه؟
میتوی ما هم که هی می خوره و هی بالا می آره ... و بعد دوباره می خورتشون (ببخشید که اینقدر حال به هم زنم !!! ) اما طبیعت طوطی ها اینطوریه ... چه خوشتون بیاد و چه نیاد... نمی دونستید بدونید ... بنابراین خوشحال باشید که طوطی نیستید و خوشحال هم باشید که طوطی ندارید ... اونوقت مثل من باید ۲۴ ساعته لباس عوض می کردید ... نمی دونم شاید من خیلی بهش رو دادم ... اما چه کنم؟ جای بچه امه (چون نسبت بهش حس مادری دارم )... جای برادرمه (چون از طفولیت با هم بزرگ شدیم) و جای شوهرم (چون خودش می خواد ... چون جفت نداره بدبخت) و خلاصه جای همه چی برام کار می کنه ...
دارم بیماری عشق رو ترک می کنم ... خیلی سخت نیست ... کافیه هدف داشته باشیم تا عشق های کاذب و الکی و دل خوش کنکی برن ... واقعا از من بعید بود ...
وای گفتی نمی دونم این چه حسی که علاقه مند میشیم به امتحان وبعد از کلی سال تازه یاد می گیریم چه جوری بخونیم
جدی ... تو هم اینطوری ؟ پس حتما کنکور شرکت کن ... که می دونم داری اینکارو می کنی ... موفق باشی عزیزم ...
سلام
جالبه که یه طوطی بتونه جای بچه و برادر و شوهرت باشه
واقعا هست؟
آره عزیزم ... فعلا که هست ... نمی دونم روزی که در این دنیا نباشه جای این موجود خالی تو زندگیم رو کی قراره پر کنه ؟؟؟
سلام
اول از همه بگم که اگه از خوندن اخرین نظرم ناراحتت کردم خیلی عذر میخوام. شاید پیش خودت من رو خیلی از مرحله موضوعت پرت دیدی. اما اشکال نداره ببخش. این نوشتهم رو هم بذار به حساب نظر خصوصی.
خلاصه ببخش.
الان نوشتههای آبان ماهت رو میخوندم. مطلب آموختههای کلاس خودشناسی. خیلی جالب بود و خیلی قشنگ نوشتیش. ممنون.
ای وای نه .... !!! کدوم حرف ناراحت کننده ای!!!؟؟؟ عجیبه ... من کاملا از هر نظری استقبال می کنم ... تازه نظر تو که بد نبود ... اگر منفی هم می بود و مثلا می گفتی این بی ریخت ترین اثر دنیاست باز من ناراحت نمی شدم ...
سلام خانومی...
وای که چه صبری خدا بهت داده ؟؟؟ میتو واقعا میتونه این دسته گلا رو به آب بده و تو بهش هیچی نگی ؟ من اگه باشم در همون لحظه میمیرم از حرصایی که باید بخورم ٬اگه ببینم کسی این کثیف کاری ها رو بکنه !!! کاریم ندارم که کی میخواد باشه ... باید بگم که در بعضی موارد کمی بیرحم هستم!!!
منم به آندرگردا خیلی حسودیم میشه که الانا میبینمشون ولی دلم میخواد جای اونا باشم ولی وقتی موقع عمل میرسم میبینم که نه خیر همه تصمیمایی که گرفته بودم موقتین و در مورد خودم بی کاربرد!!!!
عشق واقعی صبر می آره عزیزم ... من راستش یک عشق بی همانند نسبت به حیوانات در وجودم دارم که خیلی مسائل رو به خاطرش تحمل می کنم و از خیلی از خوشیهام می زنم ... به خاطر عشقه فقط
سلامی دوباره
ممنونم. ولی من یک نظر دیگه هم نوشته بودم که نیست. فکر کردم ناراحتت کرده و تاییدش نکردی.
ممنون از بزرگواریت.
جدی؟ ولی من چیزی دریافت نکردم ... اگر یادته لطفا دوباره حتما برام بنویسش ... خواهشا ... ممنونم ازت . استقبال می کنم ...