حافظ

به حافظ معتقد شدم. هر وقت مرددم و سراغش می رم خیلی قشنگ جوابمو می ده و من هر بار حرفشو پشت گوش می اندازم و می رم کار خودمو می کنم و بعد که با شکست مواجه می شم می بینم حق با اون بوده بعد اشکم در می آد...

امروز همش به اس.ام.اس بازی گذشت. به کسی که اصلا نمی شناسمش کیه فقط می دونم دوست دوست دوستمه و به کاری گماشته بودیمش. بیچاره از صبح تا به حال در شهر دیگه دنبال کارمونه و آخرش نتیجه ای نگرفتیم و کلی شرمنده اش شدم...

روز پرمشغله

چه روز پرمشغله ای بود امروز!  از اول صبح بدو بدو ... خوشبختانه امروز تونستم ریخت هیئت مدیره رو تحمل کنم هر چند که میزان حرص خوردنم از همیشه بیشتر بود چون یک لیوان رو یک سانت تکون نمی دند و خیلی ... تشریف دارند. بعد از جلسه به اتفاق خانم دکتر ت. که از اعضای هیئت مدیره است و پیرزنی است مجرد و قدکوتاه رفتم خونه اش تا به درخواست خودش چون دستش نمی رسه کانال کولرشو ببندم. خونه سوت و کورشو که می بینم دچار شک می شم! آیا اگر منم مثل اون مجرد بمونم اینطور خواهم شد. اخلاقهام و  زندگیم اینطور می شه؟ اون همش چشم به راه اینه که یکی بیاد خونه اش تا از تنهایی در بیاد. ۲۴ ساعته هی التماس می کنه برم پیشش. دلم واقعا برای تنهاییش می سوزه.

به هر حال  ... بالاخره قولنامه خونه بسته شد و خیالمون راحت شد. حس عجیبی داشتم. یک عمر بود که آرزوی صاحبخونه بودن رو داشتیم و امروز حس و حال عجیبی داشتیم هممون. البته بیشتر به مهمونی شباهت داشت تا مجلس قولنامه بستن. تا شب کلی گفتیم و خندیدیم و خلاصه کلی رفیق شدیم با فروشنده ها یا بهتره بگیم اونا با ما رفیق شدند ...

از خستگی در حال وا رفتن هستم. یک هفته است و بلکه بیشتر دو هفته است در تکاپوی دائمی هستم...

جلسه

فردا جلسه است نمی دونم چرا اینقدر عزا گرفتم. عزای دیدنشون رو ... گمونم یک روز باهاشون دعوام بشه. سر هیچ ... بیچاره ها اینقدر باهام خوبند و هوامو دارند پس چمه ؟ ... مشکلم اینه که احساس می کنم داره وقتم عمرم و زندگیم اینجا حروم می ره. مشکلم باهاشون اینه که نمی گذارند برم پی کارم ... هر بار خواستم برم سرم گول مالیدند و به تمام معنی خرم کردند. از طرفی خودم جرات رفتن ندارم. محل کارم حکم خونمو داره خونه ای که هیچوقت نداشتم و یا بهتره بگم قلمروی که هیچوقت نداشتمش.

باز بابت جلسه خدماتچی پیدا نکردم. نمی دونم چرا ملت اینقدر ناز می کنند؟ به غریبه ها هم جرات نمی کنم بگم بیان ... می ان راه و چاه یاد می گیرند و از اون گذشته ... به آدم نمی چسبه یک غریبه بیاد و حرفهای محرمانه جلسه رو گوش بده. سری پیش به یک یاروی لات گفته بودم بیاد ... همه جور شغلی بهش می خورد بجز آبدارچی بودن. سرو وضعش از هیئت مدیرمون هم بهتر بود. کلی هیکلی و سرحال و خوش تیپ و سیبیل گربه ای و  ... خلاصه ... اومد ... وسط جلسه که دعوا شد کلی تو آشپزخونه حال می کرد واسه خودش انگار هیجان زده شده بود اونقدر که در اوج دعوا زد و لیوان شکوند و آخرش بدون هیچ معذرت خواهی پاشد رفت... دیگه فردا دوباره باید همه نوبتی کار کنند. ... هیئت مدیره محترم یک ذره کار کنند خانه داریشون قوی بشه ... امیدوارم مثل اون دفعه سوسک حمام تو قوری جا نمونه ...

...

 سری به نمایشگاه فرهاد گاوزن زدم. آگهی شو دیروز در مجله خوندم و بیدرنگ امروز با کله رفتم نمایشگاهش. این تنها طراحی هست که همیشه قسمتم می شه نمایشگاههاشو برم . به سبک کاریش فوق العاده علاقه مندم. چند تا از کارهاشو اینجا می گذارم. انسانهایی دفورمه شده اند.

 

به دوستی زنگ زدم و دوستی بهم زنگ زد. همه به نوعی گرفتاری در زندگیشون دارند. نوع ها متفاوته. شاید واقعا من بیگرفتارترین انسان روی کره زمین باشم که از بس بیگرفتارم برای خودم دردسر می تراشم ... شاید واقعیت همین باشه.

راستی می خوام وبلاگ رو حذف کنم ...

اخلاق میتو- جلسه

از وقتی از سفر برگشتم اخلاق میتو (طوطیم) خیلی خیلی خوب شده.  دلش تو اون دو روزه کلی تنگ شده بود و بابام گفت اون دو روزه کلی بدقلقی کرده و به هیچی راضی نمی شده حتی موز و گردو. خلاصه ... دو روزه که بهمون چسبیده و مهربانه و بدنش گرمه ... ولی هر وقت می بینمش یاد اون سگ بدبخت می افتم ... حیوانات همه یک حس مشترک دارند و من نمی دونم چرا اینقدر انسانها این بدبختها رو دست کم می گیرند و یکی که به فکرشونه رو مسخره می کنند و می گن یارو کم داره ... چرا فرهنگمون اینچنینه من نمی دونم.

البته خودم گاهی دچار یاس می شم و فکر می کنم این بدبختها انگار برای زجر کشیدن آفریده شدند.

بگذریم ...

پنجشنبه جلسه هیئت مدیره است و من بعد از دو ماه راحت بودن باید رویتشون کنم. خیلی حوصله شون رو ندارم. سر جلسه ها همش در حال حرص خوردنم. نه می شه آدامس جوید و حرص رو خالی کرد و نه می شه خط خطی کرد چون همه چهارچشمی حواسشون به منه. خلاصه ... خیلی وحشتناکه که آدم شش ساعت مجبور باشه رو صندلی بشینه و هی در و دیوار رو نگاه کنه اما وقتی تحملم از در و دیوار دیدن تموم می شه دیگه زل می زنم بهشون. همونطور که اونها اینکار رو می کنند... حجاب هم که بی حجاب . رعایت آنچنانی نمی کنم چون واقعا نمی تونم. گمونم دیگه می دونند که من نمی تونم رعایت کنم و چپ چپ نگاه نمی کنند. اما پدرم ... متاسفانه خیلی به این چیزها تازگیها حساس شده ... از وقتی جریمه بدحجابی شدم بیچاره ام کرده. حتی تا جایی که می گه نباید جین بپوشی !!!!! .... یا اینکه با مقنعه برو سر کار ... وای برام فاجعه است این مسائل . فعلا دارم تحمل می کنم اما گمونم کم کم تحملم تموم شه و باهاش یک دعوای حسابی کنم. تو زندگیم با بابام یکی بدو نکردم اما بالاخره این ظرفیت روزی تموم خواهد شد. امیدوارم اون روز در آینده ای دوردست باشه. دلم نمی خواد برنجونمش... مادرم رو زیاد رنجوندم و حسابی دلم سبک شده چون احساس می کنم بی حساب شدیم. اصلا هم احساس ناراحتی و پشیمونی نمی کنم ... اما هنوز با پدرم حرفم نشده.

و اما چند نکته دیگه:

 

-     پاداش هایی که در زندگی می گیرید بستگی به این دارد که چه کاری می کنید، چقدر خوب آن را انجام می دهید و چقدر مشکل است که بتوان کسی را جایگزین شما کرد.

 

-          برای اینکه درآمدتان بیشتر شود باید بیشتر چیز یاد بگیرید.

 

-          کلید آینده رشد مداوم شخصی و حرفه ای شماست.

 

-          هر قدر مهارت های خود را بالاتر ببرید بهتر می توانید در مدت کمتری کارهای بیشتری انجام دهید.

 

-          زندگی شما تنها زمانی بهتر می شود که خودتان بهتر شوید.

 

-          همه چیز به حساب می آید. هر کاری که انجام می دهید یا به شما کمک می کند یا آسیب می رساند، هیچ چیزی خنثی نیست.

 

-          یک نقطه ضعف کافی است تا بتواند شما را از پیشرفت باز بدارد.

 

-          یک ایده خوب کافی است تا شما را از انجام سالها کار سخت معاف کند.

 

-          حداقل یک ساعت در روز در حوزه کاریتان مطالعه کنید. این عادت به مرور شما را به یکی از آگاه ترین افراد در حرفه تان بدل می کند.

 

-          هر دقیقه ای که صرف برنامه ریزی می کنید در انجام کار ده دقیقه صرفه جویی می کنید.

 

-          همواره روی کاغذ فکر کنید.

 

بازگشت از یزد

بالاخره خسته و از همه جا رونده از سفر به خونه برگشتم. می گن نباید حس منفی داشت وگرنه بد می گذره ... از اولش هی می گفتم نمی خوام برم ... حوصله ندارم و از این صحبتها و کل سفر بهم تقریبا کوفت شد ... از همسفرم که تقریبا دوستیم + اینکه خواهر شوهر دخترعمومه کلی حوصله ام سر رفت و از اینکه کل سفر از سر ناچاری و بیکاری براش کلی از همه جا گفتم و درد دل کردم کلی پشیمون شدم گمونم اونم همین حس رو داشته باشه و پشیمون از اینکه رازهاشو پیش من گفته باشه. اما من بیشتر رازهامو بهش گفتم و در نتیجه پشیمان ترم ... خیلی دلم می خواست تنها می بودم و حواسم پی اطراف و مناظر و حس و حال خودم باشه ... اما نشد ... این همسفرم باهام بود و همش دوست داشت با هم صحبت کنیماما چون صحبتهاش تکراری و بیشتر دوبله صدای بچه بودند و چیزی به من نمی افزودند دیگه واقعا داشت حوصله ام رو سر می برد و رو اعصابم راه می رفت. تا یک ذره از پنجره بیرون رو تماشا می کردم بنای شکوه رو سر می داد که چرا بداخلاق شدم و از این صحبتها ... بگذریم ...

سه روزه که نخوابیدم. از وقتی حرکت کردیم تا الان شاید مجموعا 4 ساعت خوابیده باشم. خلاصه اوضاع بی ریخته. تورمون هم این سری خیلی باحال نبود. جوون کم داشتیم. 10 نفر در کل بودیم و بقیه میانسال و مسن ... سمینار مهاجرت کلی مفید بود. و من که این چند روز اخیر سر مهاجرت به کشور خارجی کمی دودل شده بودم و نزدیک بود تمام ارزشهام و عقایدی که یک عمره دارم روشون پافشاری می کنم زیر پا بگذارم،  دوباره بهم برگشتند و از رفتن منصرف ... تمام حرفهای دل من اونجا زده شد ... مشکلات مهاجران و عواقب اینکار طی تئاتر و سخنرانی ارائه شد. روز بعد هم مراسم روستاگردی و بازدید از روستاهای خالی از سکنه بود ... روستاهایی که جز مخروبه ای بیش نبود. دلم می خواست اون لحظه وسایل نقاشی همراهم می بود و فرصتی می داشتم تا این مناظر رو ثبت کنم.

اما یک اشتباه (نمی دونم اسمش رو چی بگذارم) بزرگ مرتکب شدم. دل نازکیم کار دستم داد .... البته مادرم می گه اعصابم ضعیفه ... نمی دونم شاید حق با اون باشه. اما بعد از مدتهای مدید بالاخره اشکهام سرازیر شدند و کلی آبروم رفت ... اصلا دلم نمی خواست جلوی اعضای تور و جلوی اونهمه آشنا آبروریزی کنم، اما این ویژگی گریه ای بودنمو هنوز نتونستم درست کنم.

خواهر نامزد سابقم رو با همسر و پسرشون رو دیدم. فوق العاده این دختر رو دوستش داشتم و البته دارم و متقابلا اونهم چنینه.  اگر خواهر شوهرم می شد گمونم مهربانترین خواهر شوهر دنیا می بود. یک حس دو طرفه ای بین ما بود که بیشتر می شد گفت دوست بودیم. متاسفانه اون اومد جلو و کلی منو تحویل گرفت کلی مهربانی ... و من اته پته ... و بعد اشکهای هر دومون به خاطر این پیوند شکسته شده سرازیر شد و بدون کلامی رفت ... حالا سخنرانها اون بالا داشتند صحبت می کردند و من این وسط حالم بد شده بود ... و هق هق ... خاطرات نامزد سابقم و خانواده اش برام ناخودآگاه زنده شده بود و ناراحت از اینکه چرا اینطور شد؟ ...

دیروز باز کمی آرامش یافته بودم اما باز جریان ناراحت کننده ای پیش اومد ... ما رو برده بودند بازدید از باغ نمیر در تفت. باغ بزرگی که دو عمارت داشت. در عمارت ته حیاط صدای گریه سگی می اومد. نیم ساعت تمام... دیگه طاقتم تموم شده بود ... رفتم انتهای حیاط و منبع صدا رو پیدا کردم دیدم بدبخت یک سگ خیلی کوچولوی خیلی خوشگل که یک سگ تزئینی و نژاددار هم بود تو یک اتاق مخروبه کاملا تاریک حبس شده. جلوی درش بشکه و میله و این وسایل رو گذاشته بودند ... دیگه نفهمیدم چطور در اونجا رو باز کنم ... تا در به اندازه چند سانت باز شد بیچاره با تمام قوا اومد بیرون و ... دلم براش کباب شده بود ... جای یک چنین سگ خوشگلی آخه اینجا نبود که ... اونهم زندانی به خاطر تنبیه (!) بدون آب و غذا ... خلاصه چشمهاش از بس گریه کرده بود خیس خیس بود ... بردیم بهش آب دادیم و دو بشقاب تمام با اون جثه ریزش آب خورد ... اما متاسفانه غذایی نداشتیم بهش بدیم ... همینطور تو بقلمون بود تا اینکه چند تا عمله بنای اونجا اومدند جلو ... پرسیدیم صاحبش کیه یکیشون اومد جلو با خنده تمسخر آمیزی گفت منم ... حالم از ریخت اون مردک بد می شد ... و باورم نمی شد اون عمله صاحبش باشه ... نمی خوام تهمت بزنم اما شک نداشتم که بدبخت رو دزدیده بودند ... خلاصه کلی دعواش کردم و اونهم انگار کیف می کرد از این دعوا کردن ... همه دورمون حلقه زده بودند ... بعد مصمم شدم اون سگ رو هر طور شده از اون خراب شده خارجش کنم. پرسیدم سگ رو از کجا اورده و اون گفت خریده ( با تمسخر تمام گفت 120 تومن) منظورش این بود نرخ بالاتری باید بهش پیشنهاد بدم. از حرص داشتم می مردم اما حاضر بودم به هر قیمتی خریداریش کنم حالت التماس آمیز اون سگ بدبخت داشت منو می کشت اما با مخالفت شدید مادرم مواجه شدم و بعد اعضای تور که مخالف بودند این بدبخت رو بیارم تو اتوبوس چون معلوم نیست مریض نباشه و این صحبتها ... داشتم از حرص می مردم . صدام می لرزید و بعد که مخالفت ها بالا گرفت سگ بدبخت رو گذاشتم زمین و دیگه نفهمیدم چطور از اونجا بیام بیرون. دیگه اشکهام امان نمی دادند و تا صبح روز بعد قطع نشدند از تصور اینکه اون عمله های خطرناک سر این بدبخت که همش گریه می کرد چه بلایی بیارند تنم می لرزید... اما هیچکس نمی فهمید این مسائل رو ... خبر نداشتند ... فقط فکر می کردند من برای خودم می خوام اونو بخرم و حالا به خاطر مخالفت مادرم اشکهام در اومدند. کل نظرها نسبت بهم برگشته بود .... تا چند دقیقه قبلش همه قربون صدقه ام می رفت از پیر تا جوون و برام کلی احترام قائل بودند و به ناگاه همه از دیدن اشکهای من دهانشون باز مونده بود و بعد دیگه تا آخر سفر چیزی نگفتند بهم جز حرفهای بیخود ... فکر می کردند من از این دختر لوسهام که به محض اینکه با درخواستشون مخالفت می شه اشکشون در میاد. این برام فاجعه بود که اینچنین درباره ام فکر کنند اما یاد حرف روانشناسی افتادم که می گفت اصلا نباید نگران قضاوتها بود باید خودمون رو زندگی کنیم. ..

صبح 5 رسیدیم تهران و من یکراست اومدم سر کار ... به فکرم رسید زنگی به کانون دوستداران حیوانات بزنم و ببینم کسی در یزد دارند که بتونه اونو از اون خراب شده خارج کنه یا نه؟ ... خوشبختانه استقبال کردند و گفتند بهم خبرشو می دند یک دامپزشک سراغ دارند که می تونه به اون باغ بره و ببینه سگه آیا باز زندانی هست یا نه؟ اگر بود حتی می تونه بدون خرید و با مجوز اونو از باغ خارج کنه ... خدا کنه اون آقا اینکار رو بکنه ... متاسفانه دیشب تا حالا که همه هی بهم می گفتند باید این قضیه رو فراموش کنم نتونستم ... اصلا نمی تونم از فکرش در بیام. همه می گن در روز اینهمه حیوان در دنیا اذیت می شن و یا کشته می شن حالا اینم روش ارزش اینهمه ناراحتی رو نداره اما ... من به این صحبتها اعتقاد ندارم مثل اینه که بگیم اینهمه آدم بدبخت تو دنیاست پس به کسی که الان به کمک ما احتیاج داره کمک نکنیم و بگیم پس بقیه چی می شند اینهم همینه ... خدا حالا اینو سر راه قرار داده نمی شه بی اعتنا بود ... اینهم عکسش ... 

                                       

 

یادداشت قبل از سفر

امشب می رم سفر و هنوز وسایلم رو نبستم. همیشه قبل از سفر رفتن عزا می گیرم. می چسبم به صندلیم و کامپیوترم و مطالعه می کنم و اصلا دلم نمی خواد از جام تکون بخورم. حالا خوبه که کسی مجبورم نکرده بود ... و خودم رفتم بلیط گرفتم. اما خوب حس جدا شدن از خونه نیست ... چه می شه کرد ؟!!!

چند جمله مثبت که به نظر خودم خیلی جالب می آد واز کتاب برایان تریسی خوندم براتون می گذارم:

 

-- مدیریت زمان مهارتی است که می توان آن را با انضباط و تمرین فرا گرفت.

 

- مدیریت زمان در واقع مدیریت شخصی- مدیریت زندگی و مدیریت خودتان است.

 

- اکثر مردم سرگرم فعالیت هایی هستند که بیشتر آرامش بخشند تا هدفمند.

 

- بدترین نوع هدردادن وقت این است که کارهایی را که اصلا نیازی به انجام دادنشان نیست به بهترین نحو ممکن انجام دهیم.

 

- همیشه از خودتان بپرسید: «با ارزشترین استفاده ای که در حال حاضر می توانم از وقتم بکنم چیست؟»

 

- مدیریت زمان وسیله ای است که می تواند شما را از جایی که هستید به جایی که می خواهید باشید برساند.

 

- قانون حذف گزینه ها می گوید: انجام یک کار مستلزم صرف نظر از انجام کارهای دیگر است.

 

- قانون حد توانایی می گوید: همیشه برای انجام ضروری ترین کارها وقت کافی وجود دارد.

 

- آرامش ذهنی را بالاترین هدف خود قرار دهید و وقت و زندگی خود را حول محور آن تنظیم کنید.

 

- افراد موفق هم کارهای درست را انجام می دهند و هم کارهایشان را به درستی انجام می دهند.

 

ادامه دارد ...