دیگه زندگی کار است و بس و خبر خاصی نیست در زندگیم ... جز اینکه فردا شب با تور یزد خواهم رفت. امیدوارم سفر خوبی باشه ... به این دلیل امروز رفتم برای خودم ژاکت خریدم ... دقیقا نمی دونم کدومیک از دوستانم خواهند آمد.
باز میتومو (طوطیمو) تنها می گذارم پیش برادرم که چقدر ماشااله میونشون با هم خوبه!!! ... کلی دلم برای میتو تنگ خواهد شد. ماهیهای عیدمون هم که جدا ... هر کار کردم آخر نشدم هیچ جا ولشون کنم و همینطور بدبختها دارند در طشت به زیست خودشون ادامه می دند. ببینم می تونم تا عید نگه شون دارم؟!!! یکیشون که رنگ قرمزش کامل رفته و سفید شده. نمی دونم این دیگه چه نوع مرضیه. یکماهه که اینطوری شده ولی زنده است و سالمه ... میتو الان رو دوشمه و داره به حرکات دستم روی کیبرد نگاه می کنه. غمگینه بچه ام ... خیلی تنهاست... حالا که منم می رم دیگه خیلی تنها می شه. براش از دفتر رادیو اوردم این دو روز گوش بده حوصله اش سر نره ... داره پلک می زنه گمونم خوابش می آد از سرما ... داره خمیازه می کشه... دلش موزیک می خواد ... خیلی بدعادتش کردم ... عصرها که می آم خونه هنوز مانتومو در نیورده می رم سراغش برش می دارم می گذارم روی صندلیم و براش موزیک می گذارم ... امروز براش نگذاشتم چون حالش نیست. ولی خوب دم به دقیقه سینشو می بوسم تا کسل نشه... خیلی بوس دوست داره ...
بالاخره در این دو روز از دوستان و فامیل ایمیل و کلی عکس داشتم و کلی خوشحال شدم. من خیلی حال و روزم به ایمیلهام و مسیجها بنده. یک روز که دریافتی نداشته باشم کلی حالم گرفته می شه.
به هر حال ...
دیروز امتحان خوشنویسیمو دادم. عجب امتحانی. هر خطش رو یک مدل نوشتم. با اینکه کارم بد نیست اما نمی دونم هیچ وقت نتونستم تو زندگیم هیچ امتحانی رو خوب بدم. مشکلم اینه که همیشه سر امتحان حواسم می ره به اطرافیان. مثلا رنگ جوراب نفر جلویی ... یا مسائل دیگه ... دیروز هم یک آقای خیلی غول پیکر که یک کاپشن غولتر از خودش تو اون گرما به تن داشت اومد صاف نشست کنار دست من ... خلاصه کمی که گذشت وسوسه شدم نگاهی به ورقه اش بیندازم ببینم چطور می نویسه و کلی خشکم زد وقتی ورقه اش رو دیدم. اصلا باورم نمی شد آدمی به این خشنی و غولی با اون دستهای زمخت و خشن بتونه اینقدر ریز و ذره بینی و اینقدر زیبا بنویسه.... دیگه این شد که تا آخر امتحان نتونستم خودمو جمع کنم و پاک اعتماد به نفسم رو از دست دادم و همش نگاهم به ورقه اش بود ...
امروز با خوشحالی و انرژی سعی کردم کار کنم. سی دی راز رو دیشب تماشا می کردم. بد نیست و جالبه. می گن ۲۱ شب باید پشت سرهم دیدش تا مطالبش ملکه ذهن بشه. در مورد این بود که به هیچ عنوان هیچ عنوان نباید منفی فکر کرد. مثلا نباید گفت من نمی خوام چاق باشم باید گفت باید اندامم متناسب بشه. می گفتند که هر فکری یک طول موجی داره که قابل اندازه گیری هست بنابراین هیچ لغت منفی نباید تو ذهن باشه چون همون سرمون می اد. مثلا نباید در تظاهراتی که عنوان ضد جنگ داره شرکت کرد. باید عنوان تظاهرات رو از <تظاهرات ضد جنگ> به <تظاهرات صلح> تغییر داد و مسائلی از این قبیل ...
کلی از اول صبح خوشحال بودم که زودتر برم سر کار و ساعت ۱۰ به بعد دوباره بشینم و آفتاب بگیرم اما ناغافل ابر شد و حالمو گرفت. به آفتاب و گرماش نیاز دارم. این هم یکی دیگه از روشهای به خود محبت کردنه (بجز خوردن شکلات).
ترم جدید برادرم شروع شده و باز کتاب خریدنها... هر روز با سفارش جدیدی می آد خونه و من بدبخت باید برم براش از انقلاب کتاب بخرم. حالا کاش باز فقط خودش بود. برای رفقاش هم باید کتاب بگیرم. خلاصه ... امروز که دوباره رفته بودم برای کتاب خری که یکی دیگه از کتابهای جیبی برایان تریسی به نام کاب نقره ای خوشبختی رو خریدم. در اتوبوس کمی خوندمش و آروم شدم. قصدم اینه که همیشه تو کیفم داشته باشمش تا هر وقت دلم گرفت در دسترسم باشه.
از صبح تا ظهر هواسم نبود و مثل همیشه گوشی رو بد گذاشته بودم خدا می دونه رئیس چند بار زنگ زده و دیده اشغاله... خلاصه ... خیلی بی دقت شدم... و می ترسم آخر کار دست خودم بدم.
فردا امتحان پایان ترم خوشنویسیم هست. با خودکار نستعلیق کار کردن برخلاف تصورم خیلی جالبه و لذت می برم. الان باید برم برای امتحان تمرین کنم ...
کلی دلم برای کار کردن تنگ شده بود این چند روز. هم تنگ شده بود و هم نشده بود در واقع. امروز بعد از مدتها رادیو روشن نکردم و در سکوت کار کردم. سعی کردم به کارم متمرکز بشم تا یاد غمهام نیفتم. اما به محض اینکه اتاق آفتابگیر شد. پرده کرکره ها رو زدم کنار و جلوش ولو شدم و حسابی برای خودم آفتاب گرفتم. خیلی حال داد ...
زنگ زدم سی دی های بدنسازی سفارش دادم و سی تومنی پیاده شدم. چند روزه شروع کردم اما خوب تغییری در خودم حس نمی کنم. حالا سی دی های بعدیش که ورزش هاش سنگین تره شاید تغییری در من حاصل کنه.
سری به سایت سنجش زدم دیدم نامردها زمان کنکور ارشد رو یکماه انداختند جلو. حالا خوب شد امروز تصادفی اینو دیدم اگر خبر نداشتم بیچاره می شدم. هنوز برای کنکور شروع نکردم. همش تقصیر این کارهاست ...
دیگه ... بهم گفتند از غم و غصه ننویسم. منم الان خیلی دارم خودمو کنترل می کنم که ننویسم. یک سری مسائل فلسفی فکرمو چند وقته به خودش مشغول کرده. خیلی چیزها در واقع ... خیلی کلافم و جواب سوالاتمو نمی گیرم.
سه روز تعطیلات من هم تمام شد و دو هفته آینده رو بدون تعطیلات خواهم بود و یک نفس بیرون. این پاییز و حال و هواش هم حسابی حال من و اعضای خانواده مو گرفته. این مهاجرت دوستانم هم واقعا داره اذیتم می کنه. نمی دونم ... کار به کجا خواهد کشید؟ اعتقاداتی دارم که به هر کسی می گم بهم می خنده. اعتقاداتی ناسیونالیستی که مجبورم پنهانشون کنم. ای کاش اینقدر همه به خصوص نیروهای خوب و متخصصمون نمی رفتند ...
ظهری هر کار کردم خودمو بکشم نشد. حسرت اون موقع هایی رو می خورم که بدون وقفه نقاشی و طراحی می کردم بدون ترس از قضاوت اطرافیان ... اما الان همش در هر کاری یاد قضاوت ها می افتم و از انجام کار باز می مونم. حقا که نباید هیچ امری رو رها کرد اونوقت برگشت بهش سخت می شه. هر هنری ... هر چیزی رو ... باید با پشتکار دنبال کرد و گرنه آخر و عاقبت مثل کار من خواهد شد.
تازه متوجه می شم این غمبادی که می گن چیه!!! چون خودم بهش مبتلا شدم. غصه ها واقعا تو گلوم گیر کردند و گردنم شده عین چی ... دندونهامو همش به هم می فشرم ... هیچ چیز نمی تونه دردمو کم کنه بجز خوندن کتابهای روانشناسی. اینه از اول صبح یکیشو به دست گرفتم و کمی بعد دیدم حالم بهتر شد. من تا چند ماه پیش فکر می کردم خیلی انسان بالغ و عاقلی شدم. فکر می کردم که به اندازه کافی رو خودم و احساساتم کار کردم و دیگه هر چیزی رو می تونم مهار کنم. اما الان متوجه می شم خیلی بیشتر از اینها باید رو خودم کار کنم. خیلی بیشتر ...
کارهای اینترنتی انجمن زیادند. دو روزه که تو خونه نشستم پاش اما تمومی نداره این ارسال ایمیلها و آپ دیت سایت ... تعطیلات برام نگذاشته این کارها ...
شدیدا به اینکه خودمو بکشم نیازمندم. هیچ وقت تا این حد خودم رو نیازمند چیزی ندیده بودم. احساس می کنم اگر خود الانم رو نکشم خواهم مرد. گاهی به سرم می زنه فقط رو بیارم به خودنگاره کار کردن ... خودم بهترین سوژه برای نقاشیهام هستم. اما در اون صورت جرات نشون دادن کارهام رو به کسی نخواهم داشت ...
باز گمونم هفته آینده برم سفر... یک همایش راجع به موضوع روز یعنی مهاجرت ... امروز زنگ زدم تور و رزرو کردم. دیگه از سفر می ترسم ... هر سفری برام کلی مشکلات به دنبال داره ... واقعا دیگه می ترسم ... اما گریزی نیست ... باید رفت.