برای انجام برخی کارها باید برم اداره ثبت شرکتها، شهرداری کل، سازمان پژوهشهای علمی و صنعتی، بیمه و ... و چقدر تنبلی می کنم در رفتن به این اماکن ... یک عزایی گرفتم که نگو ... هر روز می گم خوب فردا می رم ... یک روز کامل رو می گذارم برای کارهای اداره بازی اما خوب باز تنبلی می کنم، چون این کارها به نظرم مردانه اند و وظیفه من نیست اما خوب از اونجائیکه نمی شه تو روی رئیس روسا وایستاد اینه که مجبورم دست از پا درازتر خودم دنبال کارهای اداری باشم ... فعلا که حالمان خراب است و بهانه ای دارم تا چند روز کارها رو تعویق بیندازم و بچسبم به کارهای داخل دفتر...
از بدیهای شغل شریف خانه داری اینه که بعد از مدتی آدم به پوچی و بیهودگی می رسه و احساس بی فایدگی و حتی کلفت بودن به آدم دست می ده ... (خانه داری صرف مد نظره) ... تمام این احساسها رو سالهاست که مادرم داره و دنبال گریزی است برای رفع این احساسات ... فعلا سفر رو راه مناسبی برای خوشحال بودن یافته ... غافل از اینکه این راهیست موقت برای خوشحال بودن و باید فکر اساسی کرد ... به همین دلیل شاید جمعه برم چمخاله (به اصرار مادر جان) ...
هفته سختی رو پشت سر گذاشتم ... اولش با ناراحتی های روحی شروع شد و بعد به ناراحتی جسمی کشیده شد ... ایمانم متزلزل شده بود ... هیچ چیز بدتر از بی ایمانی نیست ... از اونجائیکه وقت نداشتم مطالعه کنم این بود که فقط فکر کردم ... سعی کردم برای خودم مسائل رو حلاجی کنم ... اما خیلی به نتیجه قطعی نرسیدم ... این بود که پیش خودم به این نتیجه رسیدم که خدا رو باید با دیده دل نگریست نه با عقل (با عقل هم می شه اما خوب سوالات آدم بی پاسخ می مونه) ... ایمان چیزیست که در دل جای داره ...
بعد از مشکلات روحی و رفع شدنش نمی دونم چی شد، چطور شد که جسمم دچار مشکل شده ... از اون مشکلهای که متنفرم ازش ... دقیقا نمی دونم مسموم شدم یا گرمازده ... الانم که اینجا نشستم گیج می زنم ... و حال و روزم تعریفی نداره ... اما خوب مجبور بودم بیام سر کار ... این کار من بدترین عیبش همینه که مرخصی نداره ... همیشه همه چیز فوری و اورژانسیه ...
دلم گرفته ... شمع وعود روشن کردم آروم بشم ... نگاهم به شعله هاش خیره است ...
فکر می کردم جریان اون سگه به خوبی و خوشی تموم شده باشه اما ظاهرا حل نشده ... کسی نیست بهش دواهاش رو بده و تو کلینیک افتاده ... باید براش برای یک هفته دنبال جا باشیم ... اما کو جا ؟ تا بعد بره پناهگاه ... کاش می تونستم بیارمش پیش خودم تو حیاط نگهش دارم ... متاسفانه بهش اندکی وابسته شدم و دلتنگی دارم ... دوست داشتم بهش محبت کنم و ازش محبت ببینم ... نیاز به محبتی خالص دارم که در انسانها خوب اون کیفیت رو نداره ... حتی دربهترین انسانها ... محبتی که یک حیوون خصوصا سگ نثار آدم می کنه چیز دیگری است و از جنس دیگر ...
در این لحظات غروب برای همه دعا می کنم ... نمی دونم ساز و کار دنیا به کجا خواهد انجامید؟
به دیدن دوستی رفتم ... بعد از نزدیک یکسال ... لحظات خوبی داشتم پیشش ... هدیه خوبی ازش گرفتم ... مجموعه آثار دوسالانه کاریکاتور ... ممنونشم ! همیشه در کنارش احساس خوبی دارم ... یک جنس احساسی رو تجربه می کنم که در کنار هیچکس دیگه این احساس رو ندارم ... شخصیتم نوع دیگری می شه از جنسی که خیلی دوست دارم و احساس می کنم به حقیقت وجودیم نزدیکتره ...
یک رویای جدید که خیلی مفید هم نیست در سر دارم ... یک مغازه شمع فروشی باز کنم ... فقط شمع و عود ... می دونم که هیچوقت عملیش نمی کنم چون خیلی با اهداف اصلی زندگیم جور در نمی اد اما خوب برام یک رویاییست فانتزی ...
چند وقتیه قاطی کردم ... گاهی آدمیزاد بی دلیل دچار این حسها می شه ... یه روز بی جهت خوشحال و رو مود خوبه و بعضی اوقات هم کلافه و سردرگم ... شاید در خانمها دلایل هورمونی داشته باشه ... در آقایون رو نمی دونم ... به هر حال ... چند وقتیه در همه جریانات زندگیم احساس سردرگمی دارم ... شاید به خاطر مسئولیت کاریم باشه و شاید دور بودن از هدفهام ...
گاهی پیش می آد نامه هایی همینطور بی خودی گم می شن ... رو میزند و فرداش که می آم می بینم نیستند ... آخه مگه ممکنه؟ اونجا هم که کسی نیست اینها رو دست بزنه ... اینه که مجبورم نصف روزم رو در سطل زباله و سبد کاغذها سپری کنم و آخرش هم دست خالی و کلافه مجبور می شم به فرستنده نامه که عمدتا رئیس روسای مراکز دیگری هستند تماس بگیرم و با کمال شرمندگی بگم نامه تون گم شده بی زحمت دوباره بفرستید ... !!! ضایع تر از این دیده بودید ... ؟
امروز صبح باز از دنده چپ بیدار شده بودم ... عصبانی بابت اینکه چرا باز شنبه شده ... تو مسیر دیدم سه نفر دارند یک سگ ولگردی رو اذیت می کنند ... جهت نگاهم رو تغییر دادم که صبحم بیش از این تلخ نشه ... ولی تو ایستگاه حواسم پیش سگه بود ... اینقدر زیاد که صف به اون گندگی رو ندیدم و رفتم جلو ایستادم ... اینکه خانمهای محترم چقدر فحش و بد وبیراه نثارم کردند بماند و اینکه دیگه من هیچ آبرویی برام نموند و متعجب از اینکه چرا اومدم جلوی صف ... ؟؟؟ متوجه شدم نه تقصیر این سگه است که نمی گذاره حواسم جمع باشه و به این نتیجه رسیدم اگر کل روز رو بخوام اینطوری سپری کنم احتمالا سوتی های زیادی به بار خواهم اورد ... این بود که برگشتم از دست آزادهندگان برهانمش و اگر بشه بفرستمش پناهگاه وفا ... خلاصه رفتم و پیداش کردم ... اما دریغ از یافتن ماشین ... تا می اومدند اینو می دیدند جا می زدند ... نهایتا زنگ زدم به همون دوست فداکارم که زندگیش رو وقف این جریانات کرده ... مثل فرشته نجات از غرب تهران آژانس آشنا گرفت اومد و من بعد از یکساعت تابلو شدن در خیابون در کنار این سگ بالاخره موفق شدم این سگ رو به دفترمون منتقل کنم (کنیم) ... سگ بدبخت رو گذاشتیم صندوق عقب ماشین و اون بیچاره هم وسط راه کلی بالا اورد و مجبور شدم پول کارواش راننده رو هم بدم ... اما راننده مهربانی بود و نهایت همکاری رو با ما به عمل اورد ... به هر حال عملیات با موفقیت انجام شد هر چند که خیلی آسون نبود که ذکر جزئیاتش طبعا از حوصله این بحث خارجه ... به خصوص جایابی یک هفته ای براش ... چون قبل از ورود به پناهگاه باید واکسن بخوره و تا یک هفته قرنطینه بشه ... اما خوب خوشبختانه در یک کلینیک دامپزشکی براش جا پیدا شد ... و همه این زحمات رو هم دوستم کشید که واقعا ممنونشم ...
خیلیها می گن خدا شفاتون بده ... نمی دونم ... اما وقتی آدم وجدان درد می گیره چه می شه کرد؟ می شه بیخیال بود؟ صبح خواستم بیخیال باشم اما نشد ... می دونم که یکی دو تا نیستند ... تو پناهگاه هم 200 قلاده از این نوع سگها هستند که کلی زحمت و هزینه دارند و با کمک خیرین به راهه ... اما خوب آدم وقتی یک سگی اینطور جلوش سبز می شه نمی تونه بیخیال بشه ...
نمی دونم چرا جنس دوستی یک پسر با یک دختر نمی تونه از جنس دوستی دو تا دختر با هم باشه ... کجای کار مشکل داره؟ ... یا می خوان دوست پسرت باشند و طبعا رابطه داشته باشند و یا اگر خیلی خاطرآدم رو بخوان می خوان باهات ازدواج کنند ... نوع سومی براشون (لااقل این آدمهایی که من دیدم) قابل درک نیست ... خیلی متاسف می شم ... چرا آدم همش باید دوستانش دختر باشند؟ در حالیکه تبادل انرژی و افکار بین دو جنس مخالف خیلی بهتر می تونه انجام بشه ...
گاهی که دلم می خواد آدمها رو تماشا کنم مسیر مترو رو انتخاب می کنم ... چون آدمهای ردیف مقابل رو می تونم کامل ببینم ... خودم از تماشای دیگران ابایی ندارم و بر خودم این کار ناپسند رو جایز می دونم اما امان از وقتی که دیگران بهم زل بزنند... ناخودآگاه اخمهام می رن تو هم و لب و لوچه ام جمع می شه ... برام این سوال پیش می آد که من ممکنه چه عیبی/حسنی داشته باشم که اینقدر توجه این آدم رو به خودش جلب کرده... ؟؟؟
این عکس "فنچول" گربه همکارمه ... هفته ای یکبار که می آد دفتر اینو هم با خودش یدک می آره که تو چشمهاش قطره بریزه ... الان دارند روش انرژی درمانی انجام می دند ... چون یکی از چشمهاش مشکل داره ... نمی دونم آیا جواب می ده یا نه ... اگر جواب نده دامپزشک چشمشو تخلیه می کنه ... من خیلی موافق نیستم اون با خودش حیوون بیاره دفتر ... چون ما یک دفتر علمی هستیم و گهگدار آدمهای نیمچه مهمی می آن که کافیه یه همچون صحنه ای رو تو دفتر ببیند ... ممکنه کار به جاهای باریک بکشه ... از طرف دیگه رئیس اگر بفهمه کله منو کنده ... چون من مسئول اونجا شناخته می شم ... اما خوب همکار من به هر حال اینها رو با خودش می آره چون باید طی روز دوا درمونشون کنه ... من بهش گفتم اگر کسی زنگ زد تو اینو ببر تو آشپزخونه و در رو هم ببند ... از قضا چند روز گذشته از سازمان خیلی مهم دولتی که کلی ما و کنفرانسهامون رو حمایت مالی می کنند یک نفر اومده بود ... گربه هه هم اون وسط ولو بود و داشت واسه خودش می چرید ... همکارم هر کارش کرد گربه از جاش تکونی نخورد و من مجبور شدم در رو باز کنم چون دیگه یارو هی زنگ پشت زنگ می زد ... خلاصه نمی دونم این گربه رو دید یا نه؟ همکارم می گفت دیده ولی به روی خودش نیورده ... نمی دونم خدا خودش به خیر کنه ... آخر و عاقبت ما رو ... و حیوونها رو ... و .... رو .... و ......
امروز سالگرد بهم خوردن نامزدیم بود ... سه سال شد ... و عجیب که یادم نمی ره ... معمولا سالگرد هیچ چیزی یادم نمی مونه ... اما بهم خوردن نامزدیم اینقدر برام تلخ بود که همینطور به یادم مونده ... شاید چون مصادف بود با نمایشگاه کتاب ... یادمه اون سال برای اولین بار رفته بودم نمایشگاه و کلی با ذوق و شوق خرید کتابهایی که آرزوشونو داشتم برگشته بودم که با قیافه ماتم زده مادر و برادرم مواجه شدم ... و بعد آنچنان نمایشگاه رفتن رو کوفتم نمودند که در سالهای بعد هم جبران نشد ... جر و بحث ها و دعواها و نفرین ها ... اشکها و گریه زاریهای من ... و فقط شانس اورده بودم که چند تا کتاب خوشگل و پرعکس خریده بودم که نگاهم رو بدوزم به عکسهاش و تا روزها نگام به نگاه والدین محترمم نیفته ... سالهای بعد این روز رو تنهایی می رفتم نمایشگاه ... و ناخودآگاه به یاد این روز تلخ اشکهام تو نمایشگاه سرازیر می شدند ... امسال دیگه طاقت نداشتم ... نرفتم ...