X
تبلیغات
رایتل
دل خوش ...
شنبه 7 اسفند 1389

دلم خوش بود که دیروز به خونه خودم برمی گردم ... دلم برای شوهرم می سوزه که اونجا تنهاست ... خودش هم ابراز ناراحتی می کنه و حسابی دلمون برای هم تنگ شده ... از طرفی هم هنوز خوب نشدم و به شدت نگرانم ... نمی دونم خونریزی رو جنین تاثیر منفی نخواهد گذاشت ... نمی دونم چرا با اینکه یک هفته است خوابیدم خوب نمی شم ...

دیروز دیدم نمی شه نرم سر کلاس ... بچه ها بلاتکلیفند و درس هم عقبه ... دو هفته دیگه هم که جشن داریم و نمایشنامه رو می بایست تمرین می کردند ... این بود که رفتم سر کلاس ... اما دریغ از این بچه های شلوغ ... بیشتر از همیشه حرف زدند و شلوغ کردند ... حریف پسرها نمی شم ... با اینکه میونم باهاشون بهتر از شاگردهای دخترمه و خیلی با محبتتند اما این انرژی و شلوغ کاریشون منو کشته ... نمی دونم آیا باید مهارشون کرد یا اجازه داد همین سیستم بمونند ... خیلی روانشناسی بچه بلد نیستم ... باید بیشتر مطالعه کنم ...

یه چیز جدید یاد گرفتم که تا به حال نمی دونستم:

دختران وقتی به سن بلوغ می رسند از درصد ماهیچه های بدنشون کم می شه و به درصد چربیهاشون اضافه می شه و بالعکس پسرها وقتی به بلوغ می رسند از درصد چربی بدنشون کاسته می شه و به ماهیچه ها و عضلاتشون اضافه می شه.