مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوباره ...
دوشنبه 6 مهر 1388

 - بعد از مدتها (ماهها) دوباره اومدم سروقت کامپیوتر ... چند ماهی بود که حس و حالی نبود برام ... نه حس و حالی و نه وقتی ... حتی میلهامو چند ماهه چک نکردم و کلی از دوستانم رو گمونم به این خاطر دلخور کردم ...  

 

- انقدر سر خودم رو با کلاسهای مختلف شلوغ کردم که اون زمانی که سرکار می رفتم اینقدر مشغله نداشتم. همه رو هم لازم دارم باید برم ... نمی تونم از هیچکدومشون بگذرم ... مثل احمقها هم هی مسئولیت قبول می کنم ... کارهایی که اصلا تخصصشو ندارم ... مثل تصویرگری کتاب دینی راهنمایی ... نمی دونم چمه که تو همه چی دخالت می کنم و خودمو می اندازم تو مخمصه و فکر و خیال ...  

 

-  هفته پیش یزد بودم ... به سلامتی ارتقای مقام گرفتم از امسال تدریس کلاس اول دبیرستان رو دادند بهم ... خلاصه خدا رحم کنه ... به همین مناسبت هفته پیش برامون اردوی آموزشی تو یزد گذاشته بودند ... معلمان دینی زرتشتی از سراسر ایران اومده بودند ... اکثرا هم جوون بودیم ... کلی دوست یافتم ... از شیراز و اصفهان و زاهدان و کرمان و ... پربار ترین سفر زندگیم بود ... هنوزم نمی تونم از فکرش بیام بیرون ...   

 

- عید تا حالا گیر این طراحیه ام (یک فیگور دیگه سمت راست داره) ... از کارهام خوشم نمی اد ... دلمو می زنند و با اینکه خیلی روشون وقت می گذارم نزدیکهای آخرش که می شه رهاشون می کنم ...  

 

ا ن ت خ ا ب ا ت ...
یکشنبه 17 خرداد 1388

 

 

 

معلم دینی ...
شنبه 29 فروردین 1388

از ابتدای امسال معلم دینی شدم ... این یکی از آرزوهام بود که خوشبختانه با شروع سال جدید برآورده شد ... تدریس در مقطع دوم راهنمایی ... اما کار راحتی نیست ...  یه جوری تو برزخند ... خیلی هنوز بالغ نشدند ... از طرفی هم مثل دبستانیها بچه نیستند که بشه باهاشون کودکانه صحبت کرد و یا آسون درس داد ... دخترها در کمین نشستند تا اشتباهات منو بگیرند ...  معلم قبلیشون اینقدر بهشون سخت گرفته بوده که به اون سیستم عادت کردند ... دوست دارند مدام ازشون درس بپرسم (تازه اونهم از نوع پای تخته ایش) ... امتحان بگیرم ... فقط از روی کتاب درس بدم ... حرف اضافه نزنم ... اطلاعات اضافه ندم ... خیلی ملالغتی و نمره ایند ... برعکس پسره، خواهرزاده شاهزادمه ... همین باعث می شه ناخودآگاه بدون اینکه بخوام بهش توجه بیشتری نشون بدم ... به خصوص اینکه می دونم یتیمه ... این ناخودآگاه رو رفتارم باهاش تاثیر می گذاره ... دخترها حساس شدند ... چپ چپ نگام می کنند ... سعی می کنم به اونها هم توجه مساوی داشته باشم ... اما بی فایده است ... اونها از من فاصله دارند ... اما این بچه به من نزدیکه ... ناخودآگاه مدام نگاهش می کنم ... نگاهش ... حرفهاش ... حتی سوالاتی که ازم می پرسه همش منو یاد اون می اندازه ... کاملا به دائیش رفته ... روزگار عجیبیه ... همه چیز عجیبه ... معلم خودشناسیمون همیشه می گفت: "هیچ چیزی تو این دنیا تصادفی نیست (بی حکمت نیست)" ... هیچ چیز ...

زیارت ...
پنجشنبه 20 فروردین 1388

احساس تنهایی رهام نمی کنه ... با رفتنش منو دچار فراغ زیادی کرده ... رفتن اون و خیلیهای دیگه ... با هر خبر مهاجرت این احساس در من شدت می گیره ... بوی انقراض به مشامم می رسه ... انقراض یک نسل ... یک قوم ... یک سری اعتقادات ... غیرت ... همه چیز ...

حتی شرکت در تور و مراسم جمعیمون هم نمی تونه حالمو بهتر کنه ... می خندم ... به پیرزنهای محترم شرکت کننده در تور زیارتیمون چای تعارف می کنم ... می رم وسط با دوستم می رقصم تا این پیرزنها رو شاد کنم ... می رم در چیدن میز ناهار به مسئولین برگزارکننده کمک می کنم ... اما همش بی فایده است ... دلم شکسته ... این شکستگی رو نمیتونم بندش کنم ... جلوی اشکهامو می گیرم ... می گم بگذار برای وقتی رفتی خونه ... اینجا جلوی اینها جاش نیست ... دوباره می رم زیارت ... زیارت شاهورهرام ایزد ... صبح چون شلوغ بود دعا بهم نچسبید ... پیرزنهای کناریم با صدای بلند اوستا می خوندند و نمی تونستم تو حال خودم باشم ... دم رفتن یادم اومد خالصانه دعا نکردم ... خواسته هامو نگفتم ... نذر نکردم ... حالا همه سوار اتوبوس که برگردیم من دوباره رفتم داخل برای دعا ... هیچ وقت نمی تونستم ازخدا چیزی بخوام ... همیشه موقع دعا فقط تشکر می کردم و می اومدم بیرون ... اما اینبار ول کن نبودم ... داخل شاهورهرام ایزد هم کسی نبود این بود که تا تونستم خواستم ... روشن و واضح ... خجالت هم نکشیدم ... فقط آخرش اشکهام دراومدند ...


 

تنهایی ...
یکشنبه 9 فروردین 1388

عید که می شه اساسا هیچ کار مفیدی نمی شه انجام داد، بهترین راه گشت و گذاره که متاسفانه برای من امکانش نیست ...

 

چند مثل در خصوص تنهایی توجهم رو جلب کردند:

 

تنهایی بارگاه خداوند است. (لندر)  

...

وای بر کسی که هنگام مرگ تنها باشد (کتاب مقدس، عهد عتیق)  

...

کسی که تنها سفر می کند، از همه تندتر می رود. (کیپلینگ)  

...

تنهایی بهترین پرستار عقل است.  

...

کسانی که افکار اصیل دارند هرگز تنها نیستند.  

...

مرد تنها یا حیوانی درنده است و یا یک فرشته. (ایتالیایی)  

...

در تنهایی کمتر از هر موقع دیگر احساس تنهایی می کنم. (لاتین)  

...

وای بر کسی که نمی تواند تنهایی را تحمل کند.  

...

نیرومندترین فرد کسی است که تنهایی را تحمل می کند. (ایبسن)   

... 

آزمایشات الهی ...
دوشنبه 3 فروردین 1388

 بقال محله بند کرده می خواد با قوم و قبیله اش اعم از عروس و داماد بیاد منزلمون عیددیدنی ... خلاصه ... ما هم که اینها رو اصلا نمی شناسیم نشستیم داریم عزاداری می کنیم ... هر سال هیچ مهمونی نداریم ... فقط یک مهمون داریم اونهم آدمهایی هستند عجیب و غریب که هیچ انتظارشونو نداریم ... دو سال قبل که کارگر بابام اومده بود عیددیدنی با یک کارت تبریک که توش ریز ریز کلی جملات محبت آمیز و قربون صدقه نوشته بود و کلی از دستش خندیدیم ... پارسال شاهزاده ام با یک جعبه شکلات تنها اومد که ما رو غافلگیر کرد ... شکلاتهاش بعد از گذشت یکسال دست نخورده تو یخچالند و پدرم دستور دور انداختنشون رو صادر کرده ... چون هر بار که در یخچال رو باز می کنه اعصابش بهم می ریزه نگاهش به اینها می افته ... خیلی دور انداختنشون برام سخته ... همونقدرکه نگهداشتنشون برام سخته ... امسال هم که اینطوری ...  با بقال سر و کار داریم ...  

کاش می شد این مهاجرتها نبود ... بدجور دچار احساس ناراحتی می شم وقتی یکی از دوستانم می ره ... کاش اون قاره کشف نمی شد ... چی می شد؟  

در معرض آزمایشات الهی قرار گرفتم اول سالی ... همه دارند خوشی می کنند (گمونم) من نشستم غرق در فکر و خیال و اینکه چه کاری درسته و چه کاری نادرست ... سخته ... در مورد همه هم بدبختی باید تو همین عید تصمیم بگیرم ... تصمیم گیری همیشه برام سخت بوده و هست ...  

اینهم دو هفت سین از مراسم دید و بازدید عمومی زرتشتیان که دیروز رفته بودیم ...   

...

 

سال نو ...
جمعه 30 اسفند 1387

دوستان گلم،

       سال نو رو به همه تبریک می گم،

                می دونم که الان خیلی از دوستام غرق مشکلاتند،

                           می دونم که خیلیها ناامیدند و شاید سال رو با غم شروع کردند (مثل خودم

                                          اما یه چیزی هست،

                                                         و اون قانون جذبه،

                                                                    خواهشاً همه بیایم در این سال جدید این قانون رو جدی بگیریم تا نتیجه بهتری از زندگیمون بگیریم،

خدا صدای همه رو می شنوه ... قربانش برم ... باز خودشو به من اثبات کرد ... از خدا باید خواست ... فقط از خدا ... نه از بنده خدا ... به جز اون هیچ کس و هیچ چیز شایسته دلبستن نیست ...  


<<