ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
تکرار ... تکرار ... تکرار
جمعه 2 دی 1390

روزها سپری می شن و من درگیر یک سری کارهای روتین و تکراریم که همیشه تو زندگیم ازشون بیزار بودم و به خاطر اینها دلم نمی خواست ازدواج کنم ... خودم رو کاملا وقف دو نفر کردم ... شوهر و بچه ... و به عبارت بهتر بچه و شوهر ... هر روز صبح رسیدگی به بچه، تدارک صبحانه، شستن ظروف و تدارک ناهار ، خواب ظهرگاهی، رسیدگی به بچه، نظافت و تدارک شام ... اینه زندگی هر روز من ... کاش شوهرم به غذای فریزری و یا آماده و یا یکروزه رضایت می داد ... هر روز غذای تازه می خواد تازه اونهم نه هر غذایی ... غذاهای هندی و چینی ...  دلم برای غذاهای ایرانی لک زده ...

دنبال راه فراریم از این وضعیت ... اما فعلا که راهی پیدا نکردم ... دلم هم نمی خواد مرگ راه فرار باشه ... این روزها خیلی به مرگ فکر می کنم ... از وقتی جواب تستم بدخیم اومده ناخودآگاه با اینکه روحیه ام خوبه اما خوب بالاخره اتوماتیک وار آدم بیشتر به مرگ خودشو نزدیک می بینه ... دوباره تست دادم ... ببینم چی جواب می آد ...

شادوی سه ماهه ...
جمعه 25 آذر 1390

بچه ام تقریبا داره سه ماهه می شه ... با اینکه سخت گذشت اما زود گذشت ... هر روز یک قابلیت جدیدی توش کشف می کنم و به عبارتی هر روز بزرگتر از دیروز می شه اما با تمام این احوال هنوز من و پدرش به این باور نرسیدیم که بچه دار شدیم ... باورمون نمی شه که این بچه مونه ... حس مادر و پدری نداریم ... در دست ما مثل عروسکیست ... هر روز این قضیه باور ناپذیری رو برای هم بازگو می کنیم ...

همچنان دلم براش می سوزه ... خیلی زیاد ... اینکه به این دنیای قاراش میش وارد شده که به خصوص در آینده نه چندان دور حتی شاید همین منابع طبیعی که ما در اختیار داریم رو ممکنه نداشته باشه ... امیدوارم در آینده لعن و نفرینم نکنه ... این حس از من لحظه ای دور نمی شه ... دلم میخواد مثبت فکر کنم اما واقعا سخته ...


...
جمعه 13 آبان 1390
امان از بی خوابی ... امان از بی خوابی ...

شادمهر هم اومد ...
چهارشنبه 20 مهر 1390

شادمهر هم اومد ... به قول دوست مسنی که تو کار مامایی و این صحبتهاست آدم وقتی سزارین می شه خیلی احساس مادرانه ای نسبت به بچه اش پیدا نمی کنه ... چون اون فرآیند تولد رو ندیده ... یک هو چشم باز می کنه و می بینه موجود ناآشنایی کنارش خوابیده ... و فوری این فکر به ذهنش خطور می کنه که "نه! این بچه منه؟ چقدر برام غریبه است؟!!! ... حتما اشتباهی شده ... با نوزاد دیگه ای عوض شده ... این حس بیگانگی تا چند روز دست از سرم برنمی داشت ... هنوز هم با وجود اینکه تمام هم و غمم نگهداری از اونه و تو این دو-سه هفته از همه چیم زدم حتی حمام هم به زور وقت می کنم که برم، اما باز اون احساس مادریی که باید داشته باشم رو ندارم ... گمونم این حس تو پرستارهای بیمارستان بیشتر از من بود ... همچین بقلش می گرفتند و نوازشش می کردند انگار اونها مادرشند ...


شادمهر هم اومد ... اما نه سر موعدش ... نه ماه مهری که من اونهمه سر مهری بودنش با دکترم چک و چونه زده بودم ... یک هفته زودتر از موعد اومد یعنی 28 شهریور ... نمی دونم شاید گریه و زاری و ناراحتی های من سر فوت مادربزرگم که 3 روز قبل از دنیا اومدن بچه از دنیا رفت باعث زایمان زودهنگام شد ... وقتی سر شب دردم شروع شد کلی عزا گرفتم ... هی تو دلم می گفتم آخه الان چه وقت اومدنه ... هی التماسش می کردم آروم بگیره و چند روز دیگه بهم وقت بده و یا حداقل تا فردا صبح ... اما با هر التماس من تکون بیشتری می خورد و پایین می اومد و آه من از درد بلند می شد ... نمی دونم چرا حوصله بیمارستان رفتن رو اونوقت شب و نیمه شب نداشتم ... شاید یکجور ترس از بیمارستان و زایمان بود که مانع می شد برم، چون من برای اون تاریخ خودمو آماده نکرده بودم و یا شاید بی خیالی همسرم بود که خر و پف کنان تا خود صبح خوابیده بود و زجه های من انگار براش حکم لالایی داشتند و نه تلنگری برای  بیدار شدنش و منو به بیمارستان بردن ...


شادمهر هم اومد ... اما نه به راحتی ... فکر می کردم سزارین راحت باشه ... یعنی فکر می کردم قویم و زود بهبود پیدا می کنم ... اگر می دونستم اینطوری می شه به همون طبیعی رضایت می دادم ... بالاخره منکه یه شب تا صبح درد طبیعی رو کشیده بودم و چیزی نمونده بود بچه بیاد دیگه درخواست سزارین شدنم چی بود ... فقط ترس ... همین ... اون ترس و وسواسی که نسبت به بخش زنانگیم داشتم ... و یا بیشترش خجالت از دکتر ... نمی دونم ... در آخرین لحظاتی که منو برای بردن به اتاق عمل آماده می کردند در تردید بودم که این چه درخواستی بود که از دکتر کردم ... چرا سزارین؟ ... و حالا که بعد از گذشت سه هفته جای بخیه ام عفونت کرده و از درد به خود می پیچیم  باز هی می گم سزارین شدنم چی بود دیگه؟ درد طبیعی شاید می صرفید ...


شادمهر هم اومد ... بچه ای که آرزوی خیلی هاست و از داشتنش محرومند ... مدام با دیدنش به خودم یادآوری می کنم باید حسابی قدرشو بدونم و از خدا سپاسگزار باشم که چنین نعمتی بهم داده ... 



احساسات دوگانه ...
جمعه 25 شهریور 1390

من و همسرم گاه دچار احساسات ضد و نقیضی در مورد بچه دار شدن می شیم ... یه جور سردرگمی که از اولش درگیرش بودیم ... یادمه وقتی فهمیدم حامله ام کلی گریه زاری کردم ... اشک امانم نمی داد و اون هاج و واج نگاهم می کرد و هی دلداریم می داد که حالا مگه چی شده ، چرا اینقدر سخت می گیرم؟ ... و من هی می گفتم من نمی خواستم ... پس رویاهام چی می شن؟ حوصله ندارم ... نه حوصله بارداری رو دارم و نه زایمان رو و نه مصیبت های بعدیش رو ... و نه خرج و مخارجش رو ... و خیلی مسائل دیگه که بهش نگفتم ... دیدگاه فلسفیم رو نگفتم ... دیدم حالا اونکه فارسیش خوب نیست ... وقت تلف کردنه بخوام خیلی جزئیاتی توضیح بدم ... سر همین حرف زدن معمولیش موندیم چه برسه به فلسفه و این صحبتها ... حالا احساس می کنم آدمی که اونقدر از اول بهم دلداری می داد حالا باید یکی بیاد خودشو دلداری بده ... من به خاطر اون قبول کردم بچه دار بشیم ... برای اینکه طعم خانواده ای که هیچ وقت نچشیده بچشه ... پدری کنه ... و جلوی برادرهاش که همینطور دارند بر تعداد بچه هاشون میافزایند کم نیاره و احساس کمبود داشته باشه .... و وقتی گاهی می بینم که خودش هم هنوز مطمئن نیست و توش هم احساسی و هم مالیش مونده حرصم می گیره ... بگذریم ...

همسرم و خانواده ام کلی برای زایمانم استرس دارند ... برعکس شده من از سرم و بریدن و خون و این چیزها بدم می آد اونها استرسشو گرفتند ... اما گمونم ذوق و شوق دیدن بچه تحملش رو برام آسون کنه ...  نمی دونم هنوز ... این ذوق هم جز اون احساسات دوگانه ای هست که دارم ... گاهی ذوقش رو دارم و گاهی ندارم ... نسبت به حیوونها همچنان احساسات قوی تری دارم تا انسان ها ... چه کنم که اینطوری هستم ...

اول مهر ...
جمعه 18 شهریور 1390

دکتر برای اول مهر وقت برام وقت سزارین گذاشته ... یعنی دو هفته دیگر ... می خواست اواخر شهریور بگذاره (به خاطر مدرسه و این صحبتها که بچه یکسال عقب نمونه) که با مخالفت سرسختانه من و همسرم مواجه شد که بچه ما هر ماهی که باید به دنیا بیاد لطفا در همون ماه بدنیا بیاریدش ... و اینکه مثلا ما که سر موعد مدرسه رفتیم کجا رو فتح کردیم ؟  ... و اینکه اسم بچه قراره "شادمهر" باشه پس به ماه تولدش باید اسمش بیاد و این صحبت ها ... و اینکه شخص بنده از پسرهای مهری خوشم می آد و به نظرم افراد جذاب و دوست داشتنی و موفقی هستند ... و اینکه من از بچگی عاشق اول مهر بودم  و غیره و غیره .... خلاصه کلی براش این مسائل رو توجیه کردم تا بالاخره با دلخوری و ابرو بالا و پایین انداختن موافقت کرد برای اول مهر ...

هی تو مقاله ها و مجله ها دنبال روشهای سزارین و طبیعی و مزایا و معایب هر کدوم گشتم و با کلی افراد باتجربه و صاحب نظر مشورت کردم تا رسیدم به روش سزارین ... همه می گن بارداری و بچه داری سخته ... من که هنوز به مرحله بچه داریش نرسیدم ... اما بارداری و مثلا مکافاتش رو که با سختیهای دوران کارم و همچنین برگزاری مراسم عروسی مقایسه می کنم می بینم این در مقابل اونها هیچ بود ... و سختیی آن چنانی نداشت ... اونها برای خودشون چیزی بودند و استرسی داشتند کشنده ... خوشحالم که جفتشون برام تموم شدند ... حالا ببینیم بچه داری چه عالمی داره؟

مادرم هر روز برای خودش می ره خرید و کلی با عشق و البته منت برای بچه ام چیز میز می خره ... اما دریغ که از هیچ کدوم از خریدهاش خوشم نمی آد ... نه جنسش ، نه طرحش ، نه رنگش ... خلاصه مجبورم بپذیرمشون ... به هر حال هدیه ای است از طرف مادربزرگ ... خودم دیروز براش گوش پاک کن و دستمال مرطوب و وازلین خریدم و کلی ذوق کردم ... کاش می شد همه چیز بچه ام رو خودم می خریدم (با سلیقه و بودجه خودم) و اینقدر محتاج این و اون و منت گذاریهاشون نبودم ... والدین من حاضرن پول مبارکشون رو پول بیندازند و یا کلی میوه بخرند و بپوسونند و یا خرج وکیل و مسائل دیگر بکنند و یا بگذارند حقشون رو غریبه ای قلپی بخوره ... اما خرج بچه خودشون و نوه شون نکنند ... بگذریم ... معنای زندگی چیزیست وسیع تر از این صحبت ها ... فعلا روز خوش ...

روزها ...
پنجشنبه 10 شهریور 1390

روزها به سرعت   سپری می شن و من کلی کار دارم که تا اومدن بچه باید انجام بدم ... بالاخره همسرم با اسم انتخابی من برای پسرمون موافقت کرد ... می دونم که همچنان پذیرشش براش سخته و از روی ناچاری چون خودش هیچ اسمی مدنظر نداره موافقت کرده ... چه کنیم دیگه؟

رنگ وسایل بچه ام رو براساس رنگ پرهای سبز میتو همون سبز انتخاب کردم ... خیلی دلم براش تنگه ... هفته ای یکبار که به خونه پدریم می رم میتو از سر و کولم بالا می ره ... و گاهی هم می آد رو شکم برآمده ام می ایسته ... همه در اون لحظه کلی داد و بیداد می کنند که اینکار برای بچه ات خوب نیست ... اما به نظر خودم که اشکالی نداره ...

روزها به سرعت سپری می شن و من کلی کار دارم که تا اومدم بچه باید انجام بدم ...

<<