پرفسور بالتازار Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
منم چون ...
یکشنبه 16 تیر 1387

منم چون پرنده ای اسیر یک گربه ...

 

مالیات ... مالیات ... مالیات ...
چهارشنبه 12 تیر 1387

من نمی دونم این حسابدارها چه جون و حوصله ای برای این همه حساب و کتاب کردن دارند؟!؟!؟  واقعا فکر نمی کنند وقت و عمرشون اینطوری هدر می ره ؟!؟!؟!

برای انجام کارهامون از یک حسابدار دعوت کردیم ... امروز اومد فقط توضیح بده که چه کارهایی باید انجام بگیره تا بشه یک اظهار نامه مالیاتی رو تکمیل کرد ... دیگه آخرهای توضیحش پلکهام باز نمی شدند ... سرگیجه گرفته بودم و به التماس افتاده بودم که دیگه توضیح نده ...  دو ساعت تمام داشت توضیح می داد ... خلاصه بدبخت شدم ... باز دوباره طی دو هفته آینده باید اضافه کاری وایستم چون فقط تا آخر تیرماه فرصت هست تا اظهارنامه مالیاتی تحویل اداره مالیات داده بشه ...

گرما و پرکاری ...
سه شنبه 11 تیر 1387

معمولا تابستان فصل استراحت و تعطیلات و یا کم کاریست ... فصلیه که رخوت و کلافگی خاص خودشو داره  ... اما شانسم شغلم جوریه که تابستونها فصل پرکاریمه ... تو این گرما باید بدو بدو کنم و اضافه کاری وایستم ... چون کنفرانسها و سمینارهامون تو تابستون برگزار می شن ... بهم گفتند این یکماه رو برم اصفهان برای کنفرانس کمکشون کنم ... چون چم و خم کار رو به خاطر تجربیات گذشته ام می دونم ... اما نمی تونم برم ... کلی ناراحت شدند وقتی گفتم نمی تونم برم ... گاهی تو دلم می گم برم یک شرکت برگزاری کنفرانس و سمینار باز کنم ... همه دوستان جویای کارم رو هم ببرم توش ... بد نیست ... اینقدر دوستان جویای کار دارم که کلی جاشون غصه می خورم ... نمی دونم آینده اینها چی می شه؟

چند شبه هی می خواستم بیام آپ کنم ... درسته که حرفی برای گفتن ندارم و با کمبود وقت هم مواجه هستم  اما گفتم بیام یک اعلام حضوری بنمایم ... اما تا می اومدم برقها می رفت و خاموشی می شد ... خلاصه دوستان ببخشید که شما می آئید و من نمی آم ...  در اولین فرصت می آم دیدنتون ... دلم برای همه تنگ شده ...

پدربزرگ ...
یکشنبه 2 تیر 1387

فردا سومین سالگرد فوت پدربزرگمه ... خیلی دلتنگشم ... هنوز که هنوزه باورم نمی شه فوت کرده ... تکیه گاهی بود برای همه مون ... مدام یادش می کنم ... یاد حکایتها و ضرب المثلها و جوکهایی که تعریف می کرد ... یاد اونهمه انرژی مثبتش ... یاد اونهمه شهامت و گستاخیش ... یاد تشویق هاش ... تنها کسی که همیشه منو به نقاشی تشویق می کرد اون بود ... از بچگیم مدام می گفت نقاشیهاتو بیار ببینم ... و بعد بهم می گفت: منو هم بکش ... اما من ... هیچوقت نکشیدمش ... چند بار بهم گفت ... اما هیچوقت دست به قلم نشدم و اون پیرمرد رو در این حسرت باقی گذاشتم ... وقتی مشغول شدم که دیگه دیر شده بود ... تابلو که به آخر رسیده بود اونهم داشت تو تخت نفسهای آخرشو می کشید ... بردم بهش نشون بدم ... اما دیدم بیهوشه ... تابلو رو برگردوندم خونه ... اشکهام روان شده بودند و دیگه نتونستم تابلو رو تمومش کنم ... وقتی فوت شد همه به خاطر جریاناتی که پیش اومده بود و مسئله خ.ک. اون منو مقصر می دونستند ... کاش اینکار رو نمی کرد ... کاش حداقل چند روز صبر می کرد تا گناهش به پای من نوشته نشه ...  هنوز که هنوزه با شرکت نکردن در مراسمش این ظن و شک رو در همه فامیل تقویت  می کنم ... فردا باز برای در امان ماندن از نگاههای بد و پچ پچ های درگوشی در مراسمش شرکت نخواهم کرد ... کاش روحش از من نرنجه ... کاش بدونه خیلی دوستش دارم و همه چیز و همه زندگیمو مدیونشم ...

 

هیچ چیز ...
شنبه 1 تیر 1387

تصمیم گرفتم هیچ عاملی نتونه باعث ناراحتی و نگرانیم بشه (چه تصمیم سختی ؟!؟!؟!) هیچ چیز هیچ چیز ...

حتی اگه 400 تا پاکت نامه اداری به جای تمبر 90 تومنی 900 تومن تمبر بخورند ...

حتی اگر بیکار و بی پول بشم ...

حتی اگه به آرزوهام نرسم ...

حتی اگر یه روزی میتو رو از دست بدم ...

حتی اگه یه روزی عزیزترین کسانم رو از دست بدم ...

حتی اگه اوضاع بد بشه ...

حتی اگه ...

اما جداً چطور می شه به این مرحله رسید؟ کلاس خودشناسی که می رفتم استاد بهمون می گفت هدف از این کلاس اصلاً همینه ... می خواهیم به جایی برسیم که هیچ عاملی نتونه باعث ناراحتیمون بشه ... اگر بشه چه خوب می شه ...

 

               

سعدآباد گردی ...
سه شنبه 28 خرداد 1387

فکرشو بکنید آدم بچه تهرون باشه و کاخها رو ندیده باشه ...  ما هم که کاخ ندیده بودیم امروز با تور رفتیم سعد آباد گردی ... البته مدام هممون می گفتیم چه کاخ ساده ای ... ؟؟؟!!! از بس خونه، زندگی های امروزه تجملاتی شده که دیگه کاخها به نظر معمولی و عادی می آن ...

در رستوران سنتی یکی از اعضای تورمون که امروز تولدش بود با موسیقی تولدت مبارکی که گروه موسیقی به افتخارش می نواختند پاشد رقصید ... انگار نه انگار اینجا مملکت اسلامی است ... خلاصه صاحب رستوران اومد کلی دعوامون کرد که خیلی شلوغ می کنید و قر و رقص ممنوعه ... حتی به صورت درجا ...

از نظر روحی واقعا به این تور احتیاج داشتم ... یک فراق خاطری بود از کار ... برای چند ساعت فکر و خیال کارهای دفتر واقعا از ذهنم پریده بود ... خوش گذشت بهم ... جای همگی خالی ...

از میان اشیای اونجا از این ظرف میوه نقره 76 کیلوئی خوشم اومد ... به این علت که طرحهای شیطانی داشت ... !!!

 

             

کار ...
دوشنبه 27 خرداد 1387

یه چیزی تو مایه های بیچاره شدن هستم ...  از شنبه تا حالا از کله سحر تا 8:30 شب سرکارم هستم و بعد 10 می رسم خونه ... تازه می آم شام (یا به عبارتی همون ناهار) بخورم، برادرم با پروژه هاش می آد سر وقتم و گریه و زاری (مرد گنده 28 ساله) که وای تو رو خدا کمکم کن ... می افتم ... بدبخت شدم ... فردا امتحان دارم هیچی نخوندم و ... خلاصه از شما چه پنهون تو این گیرو واگیر که کارهای خودمو هم اوردم خونه انجام بدم، می شینم پای پروژه اون ... مثل الان ... نمی دونم چی بگم؟  در این بین من نمی دونم دیگه تور رفتنم چی بود آخه؟ برای فردا تور داخلی تهران ثبت نام کردم، مادرم بگرده یه ذره ... غمهاش از بین برند ... به خاطر اون مجبورم برم ... خلاصه همش به خاطر دیگران و خشنودی اطرافیان باید فعالیت کنم، فعالیتهام چه کاری و چه غیرکاری طبق سلیقه و میل خودم نیستند ... راه حلی هم پیدا نمی کنم ...