X
تبلیغات
رایتل
اولین یادداشت سال ...
جمعه 22 اردیبهشت 1391

می دونم که خیلی از سال جدید گذشته اما ...

سال نو مبارک

... زودتر نشد بنویسم ... با بچه خیلی چیزها سخت شده ... خیلی از حتی فعالیت های حیاتی ... مجبورم اونو هم مشارکت بدم چون نمی شه تنها رهاش کرد حتی یک ثانیه ... با تمام این احوال تو این مدت کلی بلا سرش اومده که از اونها جان سالم به در برده ... هر روز وابسته از روز گذشته می شه ...

با عیدیهایی که گرفتم رفتم تمام کتابهای اوشو (عارف معاصر هندی) رو خریدم ... با خوندن یکی از کتابهاش (بنا به توصیه همسرم) طرفدارش شدم ... سال گذشته که سفری به هند داشتیم ... در شهر پونه از خیابانی رد شدیم که همه محصولات فروشی اون خیابون به رنگ ارغوانی بود ... از همسرم علت رو پرسیدم و گفت اینجا مجتمعی هست متعلق به اوشو و شاگردانش ... از اقصی نقاط دنیا اینجا می آن برای فراگیری تعلیماتش و به این رنگ لباس می پوشند ... سری به اون مجتمع که باغی بود زدیم ... ورود به داخل ممنوع بود ... اما اونچه که از بیرونش دیده می شد باغی باصفا بود که آرامشی عجیب در اونجا حاکم بود و شاگردانش در حال رفت و آمد بودند ... چند کتاب از کتابفروشیش خریدیم و برگشتیم ... از اون به بعد منظره اونجا و اون آرامش حسابی به یاد و دلم مونده ... همسرم هم مدام بهم می گه به محض یافتن اوقات فراغتی حتما به منظور گذران دوره هاش به اونجا خواهیم رفت ... به امید اون روز ...


درخت ...
چهارشنبه 17 اسفند 1390

آدم فکر می کنه چند هفته است که ننوشته اما بعد می آد می بینه وای که چقدر زود گذشته ... دو ماهه که ننوشته ... و شرمنده از دوستانی که پیغام می گذارند و من پیغامشون رو اینهمه مدت بی جواب گذاشتم ... سپاس و عذرخواهی از محبت همه ...


حقیقت اینه که دیگه طوطی بانو نیستم ... با اومدن بچه ... دیگه احساساتم نسبت به طوطیم و سایر حیوانات نصف شده ... احساس می کنم کلی ازشون دور شدم و دیگه خیلی درکشون نمی کنم ... دیگه با زل زدن به چشماشون حرف دلشون رو نمی فهمم ... یک زمانی تمام هم و غم زندگیم بودند ... حاضر بودم همه چیمو براشون بدم ... برای اینکه حتی یک سگ سرنوشت بهتری از این چیزی که الان داره داشته باشه ...الان می فهمم که اون حسی که نسبت بهشون داشتم حس مادری بوده (چون فرزندی نداشتم)، حالا که فرزند دارم این احساس بین اونها و بچه ام تقسیم می شه ...

اما دلم برای طوطیم می سوزه ... بعد از ازدواج و رفتن من حسابی تنها شد و حالا با بچه دار شدنم تنهاتر ... دیگه تو خونه پدریم هیچ کس دوستش نداره و فقط بهش به عنوان یک موجود بی خاصیت و مزاحم که کاری جز ریخت و پاش و خرابکاری و جیغ کشیدن نداره نگاه می کنند ... سرش فریاد می کشند ... صبح تا شب لعن و نفرینش می کنند و آرزوی مرگش رو دارند و اکثر اوقات تو دستشویی زندونیه ... سعی می کنم با تمام وجود از حق و حقوقش دفاع کنم ... کلی سرش با همه می جنگم و دعوا می کنم ... سعی می کنم متقاعدشون کنم که اون عروسک نیست و برای خودش نیازهایی داره و چون شماها به نیازهاش رسیدگی نمی کنید بیچاره قاطی کرده ... کاش می شد ببرمش خونه خودم ... اما نمی گذارند ... به خاطر بچه کوچیک ... بدجور گیر افتادم ... امیدوارم آخر و عاقبتش به خیر باشه ...  بیچاره ها دست ما انسانها گیر افتادند ...


وقتی بچه خوابه سعی می کنم طراحی کنم ... خیلی کارهام شیوه خط خطی پیدا کردند، چون خوابش کمه و من مجبورم با سرعت هر چه تمامتر طراحی کنم ... دیگه نمی تونم مثل قدیما ماس ماسک بازی دربیارم ...

تازگی ها شروع کردم به درخت کشیدن ... سوژه ای که تا به حال نکشیده بودم ...

تکرار ... تکرار ... تکرار
جمعه 2 دی 1390

روزها سپری می شن و من درگیر یک سری کارهای روتین و تکراریم که همیشه تو زندگیم ازشون بیزار بودم و به خاطر اینها دلم نمی خواست ازدواج کنم ... خودم رو کاملا وقف دو نفر کردم ... شوهر و بچه ... و به عبارت بهتر بچه و شوهر ... هر روز صبح رسیدگی به بچه، تدارک صبحانه، شستن ظروف و تدارک ناهار ، خواب ظهرگاهی، رسیدگی به بچه، نظافت و تدارک شام ... اینه زندگی هر روز من ... کاش شوهرم به غذای فریزری و یا آماده و یا یکروزه رضایت می داد ... هر روز غذای تازه می خواد تازه اونهم نه هر غذایی ... غذاهای هندی و چینی ...  دلم برای غذاهای ایرانی لک زده ...

دنبال راه فراریم از این وضعیت ... اما فعلا که راهی پیدا نکردم ... دلم هم نمی خواد مرگ راه فرار باشه ... این روزها خیلی به مرگ فکر می کنم ... از وقتی جواب تستم بدخیم اومده ناخودآگاه با اینکه روحیه ام خوبه اما خوب بالاخره اتوماتیک وار آدم بیشتر به مرگ خودشو نزدیک می بینه ... دوباره تست دادم ... ببینم چی جواب می آد ...

شادوی سه ماهه ...
جمعه 25 آذر 1390

بچه ام تقریبا داره سه ماهه می شه ... با اینکه سخت گذشت اما زود گذشت ... هر روز یک قابلیت جدیدی توش کشف می کنم و به عبارتی هر روز بزرگتر از دیروز می شه اما با تمام این احوال هنوز من و پدرش به این باور نرسیدیم که بچه دار شدیم ... باورمون نمی شه که این بچه مونه ... حس مادر و پدری نداریم ... در دست ما مثل عروسکیست ... هر روز این قضیه باور ناپذیری رو برای هم بازگو می کنیم ...

همچنان دلم براش می سوزه ... خیلی زیاد ... اینکه به این دنیای قاراش میش وارد شده که به خصوص در آینده نه چندان دور حتی شاید همین منابع طبیعی که ما در اختیار داریم رو ممکنه نداشته باشه ... امیدوارم در آینده لعن و نفرینم نکنه ... این حس از من لحظه ای دور نمی شه ... دلم میخواد مثبت فکر کنم اما واقعا سخته ...


...
جمعه 13 آبان 1390
امان از بی خوابی ... امان از بی خوابی ...

شادمهر هم اومد ...
چهارشنبه 20 مهر 1390

شادمهر هم اومد ... به قول دوست مسنی که تو کار مامایی و این صحبتهاست آدم وقتی سزارین می شه خیلی احساس مادرانه ای نسبت به بچه اش پیدا نمی کنه ... چون اون فرآیند تولد رو ندیده ... یک هو چشم باز می کنه و می بینه موجود ناآشنایی کنارش خوابیده ... و فوری این فکر به ذهنش خطور می کنه که "نه! این بچه منه؟ چقدر برام غریبه است؟!!! ... حتما اشتباهی شده ... با نوزاد دیگه ای عوض شده ... این حس بیگانگی تا چند روز دست از سرم برنمی داشت ... هنوز هم با وجود اینکه تمام هم و غمم نگهداری از اونه و تو این دو-سه هفته از همه چیم زدم حتی حمام هم به زور وقت می کنم که برم، اما باز اون احساس مادریی که باید داشته باشم رو ندارم ... گمونم این حس تو پرستارهای بیمارستان بیشتر از من بود ... همچین بقلش می گرفتند و نوازشش می کردند انگار اونها مادرشند ...


شادمهر هم اومد ... اما نه سر موعدش ... نه ماه مهری که من اونهمه سر مهری بودنش با دکترم چک و چونه زده بودم ... یک هفته زودتر از موعد اومد یعنی 28 شهریور ... نمی دونم شاید گریه و زاری و ناراحتی های من سر فوت مادربزرگم که 3 روز قبل از دنیا اومدن بچه از دنیا رفت باعث زایمان زودهنگام شد ... وقتی سر شب دردم شروع شد کلی عزا گرفتم ... هی تو دلم می گفتم آخه الان چه وقت اومدنه ... هی التماسش می کردم آروم بگیره و چند روز دیگه بهم وقت بده و یا حداقل تا فردا صبح ... اما با هر التماس من تکون بیشتری می خورد و پایین می اومد و آه من از درد بلند می شد ... نمی دونم چرا حوصله بیمارستان رفتن رو اونوقت شب و نیمه شب نداشتم ... شاید یکجور ترس از بیمارستان و زایمان بود که مانع می شد برم، چون من برای اون تاریخ خودمو آماده نکرده بودم و یا شاید بی خیالی همسرم بود که خر و پف کنان تا خود صبح خوابیده بود و زجه های من انگار براش حکم لالایی داشتند و نه تلنگری برای  بیدار شدنش و منو به بیمارستان بردن ...


شادمهر هم اومد ... اما نه به راحتی ... فکر می کردم سزارین راحت باشه ... یعنی فکر می کردم قویم و زود بهبود پیدا می کنم ... اگر می دونستم اینطوری می شه به همون طبیعی رضایت می دادم ... بالاخره منکه یه شب تا صبح درد طبیعی رو کشیده بودم و چیزی نمونده بود بچه بیاد دیگه درخواست سزارین شدنم چی بود ... فقط ترس ... همین ... اون ترس و وسواسی که نسبت به بخش زنانگیم داشتم ... و یا بیشترش خجالت از دکتر ... نمی دونم ... در آخرین لحظاتی که منو برای بردن به اتاق عمل آماده می کردند در تردید بودم که این چه درخواستی بود که از دکتر کردم ... چرا سزارین؟ ... و حالا که بعد از گذشت سه هفته جای بخیه ام عفونت کرده و از درد به خود می پیچیم  باز هی می گم سزارین شدنم چی بود دیگه؟ درد طبیعی شاید می صرفید ...


شادمهر هم اومد ... بچه ای که آرزوی خیلی هاست و از داشتنش محرومند ... مدام با دیدنش به خودم یادآوری می کنم باید حسابی قدرشو بدونم و از خدا سپاسگزار باشم که چنین نعمتی بهم داده ... 



احساسات دوگانه ...
جمعه 25 شهریور 1390

من و همسرم گاه دچار احساسات ضد و نقیضی در مورد بچه دار شدن می شیم ... یه جور سردرگمی که از اولش درگیرش بودیم ... یادمه وقتی فهمیدم حامله ام کلی گریه زاری کردم ... اشک امانم نمی داد و اون هاج و واج نگاهم می کرد و هی دلداریم می داد که حالا مگه چی شده ، چرا اینقدر سخت می گیرم؟ ... و من هی می گفتم من نمی خواستم ... پس رویاهام چی می شن؟ حوصله ندارم ... نه حوصله بارداری رو دارم و نه زایمان رو و نه مصیبت های بعدیش رو ... و نه خرج و مخارجش رو ... و خیلی مسائل دیگه که بهش نگفتم ... دیدگاه فلسفیم رو نگفتم ... دیدم حالا اونکه فارسیش خوب نیست ... وقت تلف کردنه بخوام خیلی جزئیاتی توضیح بدم ... سر همین حرف زدن معمولیش موندیم چه برسه به فلسفه و این صحبتها ... حالا احساس می کنم آدمی که اونقدر از اول بهم دلداری می داد حالا باید یکی بیاد خودشو دلداری بده ... من به خاطر اون قبول کردم بچه دار بشیم ... برای اینکه طعم خانواده ای که هیچ وقت نچشیده بچشه ... پدری کنه ... و جلوی برادرهاش که همینطور دارند بر تعداد بچه هاشون میافزایند کم نیاره و احساس کمبود داشته باشه .... و وقتی گاهی می بینم که خودش هم هنوز مطمئن نیست و توش هم احساسی و هم مالیش مونده حرصم می گیره ... بگذریم ...

همسرم و خانواده ام کلی برای زایمانم استرس دارند ... برعکس شده من از سرم و بریدن و خون و این چیزها بدم می آد اونها استرسشو گرفتند ... اما گمونم ذوق و شوق دیدن بچه تحملش رو برام آسون کنه ...  نمی دونم هنوز ... این ذوق هم جز اون احساسات دوگانه ای هست که دارم ... گاهی ذوقش رو دارم و گاهی ندارم ... نسبت به حیوونها همچنان احساسات قوی تری دارم تا انسان ها ... چه کنم که اینطوری هستم ...